داستان های نهاوند(مقدمه)

امروز یکشبه دوم سال نود و چهار ،ساعت شش است.علی آقا از نهاوند زنگ می زنه و میگه راه بیوفتید بیایید.عمو دادیار که  اعتقاد داشت باید آدم اونجایی که از قبل تصمیم گرفته بره و از علی آقا تعریف خِیر می کرد،به همه گفت : (((( آماده شوید!)))) وساعت هشت خونه ی شفق رفتیم و او نیامد ولی نیما آمد و دونفر بسیار از این سفر متنفر بودند ولی اومدند ولی من دوست داشتم بریم چون جای تازه وبه نظر من مهم می آمد.راه افتادیم  و....

این داستان ادامه دارد...

/ 0 نظر / 7 بازدید