داستان های نهاوند(در راه همدان_نهاوند)

من در صندلی کنار راننده نشستم که وقتی اونجا هستم حواسم بیشتر جمع است.با نیما صحبت می کردیم و می خندیدیم،من سعی می کردم نیما رو سرگرم کنم.بهش می رسیدم یعنی:آجیل و تخمه (پوست کنده)بهش می دادم.رفتیم رسیدیم همدان که طبق دما سنج تبلتم دو درجه ی سلسیوس بود که در همان حال اردبیل منفی دو درجه ی سلسیوس بود.ما یعنی :من،پارسا،نیما،عمو داور،عمو دادیار،بابا،مامان ومامان بزرگ در کنار مقبره ی باباطاهر شام خوردیم و سپس به طرف نهاوند حرکت کردیم که می شد:همدان_ملایر ودر ملایر به یک سه راه می رسیدیم که یکی آورزمان یکی نهاوند و یکی رو یادم نیست که ما به سمت نهاوند حرکت کردیم که اول نوشته بود ۱۲۵کیلومتر مانده ولی بعد از یک پیچ نوشته بود۲۵کیلومتر!!

به هرحال رسیدیم وبه علی آقا زنگ زدیم تا مارو هدایت کنه و اومد و بعد رسیدیم به خونشون و بخاری رو بردیم طبقه ی دوم(طبقه ی دوم قبلا اجاره داده شده بود ولی الآن خالی بود و سرد) .با خانواده ی علی آقا آشنا شدیم و سپس خوابیدیم و.....

این داستان ادامه دارد...

/ 0 نظر / 11 بازدید