داستان های نهاوند(سراب گیان)

صبح بیدار شدیم.بابا ی علی آقا مرد قوی وخوبی بود ودر تمام روز هایی که ما آنجا بودیم صبح زود تمام وسایل صبحانه رو از طبقه اول به دوم می آورد .ما صبحانه رو خوردیم و آماده شدیم که به سراب گیان بریم.تو راه بودیم که برف روی کوه ها جلوه ی خودشون رو نشون می دادن؛هوا پاک بود و من لذت تمام رو می بردم.رسیدیم و آبشاری که به خاطر چشمه درست شده بود رو دیدم.منظور از سراب در نهاوند چشمه هست.ما رفتیم زیر چشمه و زیبایی جدیدی رو دیدم .بعد از اینکه من از آب چشمه نوشیدم رفتم از اطراف کوه برف جمع کردم و به دو گروه که من وپارسا سر گروهشون بودیم تقسیم شدیم و من پارسا رو شکست دادم وبعد به سمت خونه رفتیم ومن یک راست به حمام رفتم و نهار خودیم وبعد همه به جز من و بابای علی آقا خوابیدن وتا شب خونه ساکت بود.شام رو که خوردیم به فکر مسافرت فردا بودیم که به سراب گاماسیاب بریم یاپیل لاغه که قرار شد بریم سراب گاما سیاب.....

این داستان ادامه دارد...

/ 0 نظر / 7 بازدید