روزی که آبشاری شدیم.

۱۹/۶/۹۳من،پارسا،مامان،بابا،شفق،عموداور،عمودادیار،مامان بزرگ به آبشار غیر دیدنی تهران رفتیم از راه که نگویم عمو دادیار با ماشین ما داشت می روند وجلو حرکت می کرد وبدبختی اینه که باقری رو با باکری اشتباه گرفته بود واون ها از اون باکری رفتن وما از باقری.بعد که رسیدیم وسایل رو بردیم بالا تا یک جا پیدا کنیم که پیدا کردیم و نشستیم شام خوردیم تا این که یک خانواده که تو آلاچیق نشسته بودند رفتن وما تو جای اون ها نشستیم صحبت کردیم تو تبلتم فیلم دیدیم وبر گشتیم راستی این که گفتم آبشارش دیدنی نیست به علت اینه که نه آب داره نه چیزی فقط چند تا چراغه.بای بای

/ 3 نظر / 10 بازدید
شفق

هاها!واقعا عجب وضعی بود...کاش یه عکسی می گرفتی

محمد صادق سبط الشیخ انصاری

از خنده مردم پوریا. به عمو دادیار بگو باقری، باکری، باتری و بابری با هم فرق میکنه. آبشار تهرانی که دیدی مصنوعی بودی، برای دیدن طبیعی اون باید کوهنوردی کنی

عزیزمحمدی

سلام اقا ، خیلی جالب و ساده وپاک نوشته ای مرا با خودت بردی به دوران نوجوانیم ، باقری و باکری و ... اشتباه شدن در سفر هست که خاطره می شوند و در اینده سوژه لحظات خوش ما . منتظر نوشته های بعدی شما هستم