من وخوش حالی پایان مدرسه.

13/3/93بود.خوش حال بودم .مدرسه ها دیگر برایم معنی نداشتند .راهی روستای پدرم می شدیم یعنی میراکو واقع درسراب خوش حال بودم زیرا از سختی های تهران راحت شده بودم شب راه افتادیم وصبح رسیدیم راه جالبی داشت زیرا عمویم آقای داور متولی راننده بود.من هم کنار او نشسته بودم.رسیدیم استراحت کردیم وسایل رفاه را آماده کردیم ومنتظر عمو ایرج بزرگترین عموی من شدیم.آن روز کار زیادی نکردیم ولی فردای آن روز تامامی را که یکی از کوه های طولانی راه آن جابود پیمودیم راستی باید بگویم کوه گیرده سر را که بزرگترین کوه آنجا است پیموده ام البته باید بگویم سرپیمودن  آن کوه باعمویم شرط گذاشته بودم.من نظر دادم که گوجه سبز های درخت مان را بکنیم وهمه از این ماجرا خوش حال بودند وشب آن روز سوسیس جوجه و... به سیخ زدیم و خوردیم.بعد فردای آن روز به بیل سوار رفتیم وپس فردای همان روزبرگشتیم ازاین سفر فهمیدم که از هر ثانیه مسافرت باید استفاده کرد زیرا این مسافرت ما فقط 4روز بود.زبان

/ 2 نظر / 18 بازدید
شفق

واقعا عمو داور عالیه...مام بچه که همسنت بودیم با این کوه ها رفت و آمد داشتیم....مرسی پوریا.خاطره های زلال،حال آدمو خوب می کنن یاد بابابزرگ به خیر

نا معلوم

کاش میتوانستم بیایم سراب