من وبیله سوار

من تاریخ 30/4/93به بیله سوار رفتم که درتاریخ 8/5/93 به سفر رفتیم به قتور سو وشابیل رفتیم ولی فرق این سفر با قبلی آن این است که هم عکس گرفته ام وهم آروین، پارسا،کیارش،سیاوش داییم آمده است واین که کیارش من را نگذاشت بخوابم وساعت 5صبح داشتیم شنا می کردیم توقتورسو وساعت 10توشابیل.قبل از رسیدن:ماساعت 3راه افتادیم وبه آرامش رسیدیم ما در راه به یک رستوران رفتیم که مدرن ترین رستوران بود وخیلی شبیه به یکی از رستوران های تهران بود. نام او سحر آن جا نشسیم وچای خوردیم گارسون کم مونده بود سکته کنه چون که ما 8نفر بودیم وهمه هم چای می خواستیم ولی اون ها از این موقعیت استفاده کردند و چای بی رنگ آوردند.سرویس بهداشتی آن جا نیز بسیار مجهز به تکلنوژی بود آب خودکار،مایع دستشویی خودکار،دست خشک کن خودکار لذت بردم.ودر کنار آن جا یک شیرنی پزی بسار زیبا همراه با شیرنی های خوش مزه بود راستی در کنار آنجا واکس رایگان بود دگمه رو می زدی وکارمی کرد.راستی از درون بیله سوار :ساعت 5بود مادرم تا زنجان ماشین را رونده بود من پشت نشسته بودم  وزنجان جلونشستم تا.. اردبیل وطلوع زیبای خورشید رو همراه با پدرم دیدم زیرا جایشان را عوض کردند ساعت4به بیله سوار رسیدیم واستراحت کردیم ولی لحظاتی بعد مجبور شدم فوتبال بازی کنم روز خوبی بون روز ها همین طور گذشت تابه روز سفر رسیدیم قرار بود مابه سرعین وبعد از آن به قلعه بابک برویم این دوتا تنها آرزو های من از اردبیل هستند که عملی نشدند. قرار بود فقط من،آقای مهرداد،شهریار ،کیارش ،دایی سیاوش وپدرم برویم ولی ناگهان دایی ماشین خود را برداشت وبه علت همین هم جا زیاد شد وتعداد هم همین طور آروین پسر دایی 9ساله ی من وپارسا برادر 10ساله ی من هم آمدند.ولی خیلی از دایی داریوش بزرگترین دایی خود ناراحت شدم زیرا با این که جا بود نیاااااااامدعصبانی.توجه:سیاوش دایی گواهینامه نداشت وبه علت همین سرعین نرفتیم وادامه ی داستان را هم گفتم.عینک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بابایی

/ 2 نظر / 12 بازدید
شفق

[خنده][گل][دست] هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اومدی!کلی دلم برات تنگ شده بود...بیام بچلونمت...عکسا کو...خیلی خوب نوشتی دمت گرم

نا معلوم

منم بیله سوار را مثل تو دوست دارم