خاطره تلخ رستم رود

من سال این سفر یادم نمی آید ولی خاطره ی این سفر برروی بدنم ثبت شده است.ما یعنی :من،پارسا،شفق،نیما،زویا،بابابزرگ دوست داشتنی که عاشقشم،مامان بزرگ،مامان،بابا،عموها شب راه افتادیم وصبح زیبا رسیدیم به جاجرود البته من اون زمان فکر می کردم میریم شمال .رفتیم درون یک خانه به شکل هتل که از این پنکه های چسبیده به سقف داشت وآنجارا برای 2الی3روز کرایه کردیم ،بعد پس از استراحت رفتیم به کنار دریا و شفق لاکپشت بزرگ وزیبای خود که تا آن روز به من نشان نداده بود به آب انداخت وبعد رفتیم تو آب ووقتی آمدیم بیرون ومن یک چوب پیدا کردم بعد نیما گرفت انداخت دور دورا بعد گفت جرعت داری برو بیار من رفتم  بعد داشتم ور می داشتم شیشه رفت تو پام وبعد رفتم بیمارستان ودوختن وبعد از اون هر شب میومدیم کنار آب وچایی میخوردیم و ادامه داستان هم همینطور گذشت تا برگشتیم به تهران ومن هنوز ناراحتم.گریه

/ 5 نظر / 25 بازدید
شفق

چه خوب یادته...سال 84 بود و البته ما یه لاک پشت بزرگ نداشتیم....لاک پشت ما اندازه یک چهارم کف دست بود،وقتی رهاش کردیم که به زندگی طبیعیش برگرده یکم از نعلبکی کوچیکتر بود...پوریا لاک پشتای تو در مقابل بچه ما غول تشریف دارند...هاها

نا معلوم

کاش دست نیما می شکست و چوب رو پرتاب نمی کرد

پرویز شجاعی پارسا

نوشته هات رو دوست دارم پوریا جان . خیلی راحت و خودمونی مینویسی . در ضمن حُسن نوشتن خاطرات اينه كه چند سال ديگه كه بزرگتر شدي با نوشته هاي قديميت خيلي حال ميكني و اين نوشتن يك تمرين خوب خواهد بود كه حتما" به مرور زمان بهتر و بهتر خواهي نوشت . پس نوشتن و خاطره نويسي را ادامه بده . مطمئن باش كه به مرور زمان مخاطبهاي خودت را پيدا خواهي كرد