سفر به درون بدبختی(جلد دوم)﷼

دیروز‌‌‌‌‍،داداشم داشت نقاشی که هفته ها پیش باید می کشید رو می کشید برای مسابقه که من و مامانم به پارسا کمک می کردیم که پارسا گرفت سر ما داد زد و بعد هم رفت مامانی هم چیزی بهش نگفت.امروز من زود بیدار شدم بعد رفتیم آرایشگاه و بعد هم خرید من گفتم نمی تونم برم لباس بخرم ومامانی سرم با چه لهنی داد زد وهمین نمی دونم از شانس یا چی.شما بگید .

/ 1 نظر / 19 بازدید
شفق

خب...نمی شه اینجوری که ....چرا نمی تونستی؟تا اونجا که من می دونم مامانت شرایط کاریش طوری نیست که خیلی وقت آزاد داشته باشه پس تو باید مراعاتشو کنی....شما به لحن ها توجه نکن به دل توجه کن