سفر به درون بدبختی.

بهتر است که یک لحظه به درون خودتان بروید وبه جاهایی که دوست دارید بروید یاچیز هایی که می خواهید فکر کنید وفکر کنید همه ی این ها انجام شده وشما هم وسایل را دارید و هم در آنجایی که می خواستید هستید وبعد از چند دقیقه به بدبختی هایتان فکر کنید.می بینید انگار که سرمای زمستان است وشما در گرمای لذت بخش پتو هستید ویک دفعه یکی رویتان آب سرد میریزد،چه کاری شما انجام می دهید؟من همیشه این اتفاق برایم افتاده هر وقت به تبلت م فکر می کنم یا به خاطراتی مثل رامسر یکدفعه مامانم می آید وبا لحنی عصبانی می گوید برو سازت رو بزن در صورتی که خیلی به قول خودش تا شب مانده می بینید حالا من چی می کشم شما یک لحظه به همه ی این چیز هایی که می گویم فکر کنید و نظر خود را نسبت به من بگویید تا راه حل این ماجرا را پیدا کنید.این هم یک سفر نویسی زیبا از شهر بدبدختی درون مغزم.

/ 2 نظر / 17 بازدید
نا معلوم

به شفق خانوم یک جمله ی بسیار زیبا گفتم شاید کف کند

شفق

عزیزترینم،می دونم که دست کم اسم نادر ابراهیمی شنیدی،تو نشر عمو داور اینا کاراش چاپ می شه و مامانیت هم داره "آتش بدون دود"از ایشون می خونه...تو یکی از کتاباش نوشته بود: "عزیز من! زندگی ، بدون روزهای بد نمی شود؛بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم. اما، روزهای بد، همچون برگهای پائیزی ، باور کن که شتابان فرو می ریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان می شکنند، و درخت، استوار و مقاوم بر جای می ماند. عزیز من! برگهای پائیزی، بی شک، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند..."فکر می کنم این خطاب به من و تو هم می تونه باشه...یه بار دیگه از شاعری برات می گم که تو یکی از شاهکارش می گه:"جنگلی هستی تو ای انسان!تو ای آزاده!"