من و خانواده ی رامسر رو.

سال 1392/7/30بود روز چهار شنبه که نتیجه گرفتیم  به رامسر برویم یعنی:من،عمودادیار،عموایرج+خانم،مامان بزرگ،زویا+همسر،نیما راهی رامسر شدیم.و من،زویاو... در یک ماشین بودیم وبقیه در ماشین دیگر ما در راه به یک آشکده رفتیم که آش هایش بعد از مادرم بهترین بود ولی این رو هم بگم هواخیلی سرد بود ولی من از آمدن باران خوش حال بودم وما از آن جا میرزا قاسمی گرفتیم ودرراه خوردیمفرشته. عمو ایرج و...بعدا با اتوبوس از شهرستان بیله سوار راه افتادند و2الی3ساعت بعد از این که ما رسیدیم آن ها هم رسیدند.شب شده بود ساعت 1الی2صبح بود که داشتیم شام می خوردیم و وقتی شام تمام شد ساعت 5خوابیدیم ولی نیما وعلی آقا همسر زویا تا 6بیدار بودند وتو حیاط گفت وگو می کردند،ساعت 6من بیدار شدم دیدم همه خوابند ومن سراغ هر کس رفتم یه چیزی به من گفت وخوابید من سراغ کسی که اصلا فکر نمی کردم بلند شه رفتم و بلند شد یعنی عمو دادیار خیلی خوش حال شدم چون دیگه حوصله ی دیدن سمفونی خروپوف این و اون رو نداشتم ما مجبور شدیم در آن هوای لذت انگیز برویم نون بخریم وهوا اصلا سرد نبود،ما باید یک کیلومتر پایین تر می رفتیم تا نون می گرفتیم و مواد صبحانه،ما 2کیلومتر پیاده روی داشتیم صبح زود هرروز وبعد از اون روز که همش تو بازار بودیم و ماهی های خوش مزه می خریدیم از فردا مدت استراحت به عموم می دادم وحمام می کردم وبعد عمویم راصدا میکردم که نون بگیریم توجه:ما توخونه ی ماموریتی زیر ساخت =مخابرات بودیم ومن روزانه حدود 8بار حمام می رفتم.فردای آن روز ما به لب ساحل رفتیم  و بعد از آن از ساحل بدمان آمد زیرا یک جای تمیز نداشت وموش ها همش داشتند وست ساحل می رقصیدند ومن از آنجا یک مشت صدف برداشتم وبرگشتیم،سرراه از یک کاخ گذر کردیم واز نارنج هایی که تازه به وجود آمده بود در روبه روی کاخ برداشتیم تا برای ماهی های شب استفاده کنیم وشب به جنگل 2هزار رفتیم وچقدر لذت بردیم وبعد از آن برگشتیم وسبزی پلو با ماهی خوردیم وخوابیدیم وفردای آن روز نیز برای نون رفتیم ولی نونوایی بسته بود ومجبور شدیم از نون های فلافلی بخوریم البته خیلی عجیب بود نون هاش 1.5متربود؟.وبعد از آن ما به گنج تپه رفتیم ویک روز در آنجا ماندیم وبا این که هوا سرد بود ماتوانستیم اذت ببریم آیا می دانستید که برق گنج تپه رایگان است .خوب مادر بزرگم برایمان بخاری هیزمی روشن کرد وبا آن بخاری تمام خانه گرم شد وفردای آن روز برگشتیم.شیطان

/ 9 نظر / 6 بازدید
نا معلوم

چه خوب معلوم است خیلی به شما خوش گذشته کاش میشد ولی عجیب است که چرا شفق نرفته

شفق

به به ...پسر عموجانمان چه کردی....این "سمفونی خروپوف"که گفتی خیلی خوب بود[قهقهه]

شفق

راستی خوشحالم که یه خواننده استخوندار پیگیر پیدا کردی....من به ایشون پیشنهاد می کنم به وبلاگ پارسا هم سر بزنن http://parsamotevalli.persianblog.ir/

نا معلوم

حتما خانم شفق متولی ولی یاد بگیرید از پوریا .پوریا مال منه.[زبان]

شفق

بله ....با اجازه مولانا..."من عاشقی از کمال پوریا آموزم" . پسر عمو جان می بینم که صد تا خاطرخواه داری همه تورو دوست دارن و ذهن گرفتار داری دَمِتم گرم!!!!

شفق

دکتر سبط الشیخ الانصاری،با تشکر از حضورتون،اتفاقا به نظر من ما حق نداریم به یه نویسنده تازه قلم خط بدیم که چی لازمه و چی لازم نیست.تداوم امر نوشتن این بصیرت برا ینویسنده به وجود میآره و از همه مهمتر،ارزشمندترین چیزی که در این نوشته ها وجود داره اینه که متوجه می شیم چه چیزهایی برای بچه ها مهمه و به چشم می یاد و این خالص ترین نوع مستند نگاریه و حیفه که از دیت بره

شهریار (سفرنویس)

سلام رفیق خوبه که همه چیز را می نویسی هر چقدر به جزئیات دقت کنی بهتر است و آنها را در نوشته هایت بگنجان جزئیات و آن چیزی که تنها تو می بینی جالب است، نه آن چیزی که همه می بینند