داستان های نهاوند(THE END)

سرانجام ما پس از چهار روز در روز چهارشنبه راهی تهران شدیم ومن در هنگام انجام مأموریت مجروح شدم(داشتم برای نیما چایی می ریختم وبعدش سیب خوردم ،ودستم چرب شد ومن برای از بین بردن چربی می خواستم از آب جوش استفاده کنم که فلاسکی که آب توش بود ومال نیما  بود مشکل داشت ویک جا داشت که شبیه به در بود من فکر می کردم که از اونجا آب می آید ولی از چهار سانت پایین تر ریخت و هنوز اونجایی که آب ریخته تو شکمم هنوز درست نشده)وسرانجام رسیدیم تهران .

این داستان دیگر ادامه ندارد.

پایان:-) 

/ 0 نظر / 37 بازدید