ساوه،غرق آباد

 

دیروز93/4/27 من وخوانواده ام وشفق متولی به غرق آباد رفتیم راه جالبی داشت وما یعنی برادرم عمویم من ودختر عمویم مکان های جالبی که از گذشته مانده است را دیدیم ما ساعت 9:20راهی شدیم وساعت11به مکان رسیدیم البته هوا سوزان بود وآدم می سوخت ما همراه با امکانات یعنی چند بطری آب یخ وبستنی به زور خود را رساندیم خیلی سخت بود ولی بعد از این که رسیدیم لذت بردیم یک جایی بود که از دریاچه کوچیک تر بود ولی آبی که درون اون بود هم سرد وهم شفاف بود وخیلی ها داشتند درون آن شنا می کردند وما حسرت آن رو کشیدیم زیرا خبر نداشتیم ومایو هم همین طور نیاوردیم ولی عوضش دست وپا یمان را شستیم بعد رفتیم مکانی پیدا کردیم وآنجا نشستیم البته یک چیز جالبی که داشت این بود که صبحانه در راه خوردیم  وناهار در آنجا وشام در خانه

 

ادامه ی داستان ناهار خوردیم، سیب پختیم وخوردیم، کتاب ماتین لوتر رو تمام کردم  از امام زاده نوح بن موسی بن جعفر دیدن کردیم زیبا بود

 

وبه سمت ساوه رفتیم وپسر عمویم نیما متولی به علت سرعت زیاد جریمه شد البته امروز روز شانس اون نبود چون ماشینش تصادف جزءای کرد و چراغ پشت اون شکست ادامه ی داستان... مسجد جامع یا همان آتشکده را دیدیم خیلی خیلی زیبا بود

 

 

 

 

 

این درختی بود که وارد حیاط شدیم ،دیدمش و دوستش داشتم.از شفق خواستم که عکسش را بگیرد.باقی عکس ها را هم شفق برای سفر نامه ام داده است.

خیلی چیز هاهم آموختم وپس از آن به تهران برگشتیم.okتشویق

/ 5 نظر / 85 بازدید
شفق

عاشقتم پوریا...آقا تورو خدا بزار منم خانوادت باشم....و ما یعنی که نوشتی ها:شامل من و تو پارسا و عمو داور و عمودادیار ،بابا و مادرت و نیما و مامان بزرگ می شود...عالیییییییییییییییییییییییییی بود کارت.......انگیزه پیدا کردم برم منم بنویسم سفرمون

شفق

به به!پسر عمو جانمان....آقایی کردی ننوشتی که این بار هیچ دوربین دستت ندادم و کلی هم غر زدم که چرادوربین خودتون نیاوردید.وقتی سفر نامه می نویسی دوربینت مثل مسواکت باید باهات باشه خلاصه دختر عموی ناجوری داری دیگه و الا اگه دوربین دستت بود که عکسات کلی بهتر از اینا می شد

شفق

من اونور عکاسی می کردم.پوریا و پارسا هم قدمم شدند.پوریا به من گفت از این درخت هم عکس بگیر.گفتم باشه و به کارم ادامه دادم اما حواسم به خواسته اش بود.به درخت پوریا رسیدیم گفت :"ببین چه حال درویشی ای داره" و من در دلم کفم برید از این تشبیه....بهش گفتم به نظرم یه بچه بید مجنونه....اما به هر رو بچه گیش هم به اندازه بزرگیش خوبه

حنّا

به نوشتن ادامه بده و ما لذت ببریم پوریای عزیزم

شفق

پوریا اینجا آتشکده نیست...اینجا مسجد جامعیه که روی پایه های آتشکده ساخته شده ....گفتم بهتاااااااااااااا چاکریم