لاکپشت ها از تمام موجودات جهان بیشتر حرف برای گفتن دارند.
شما می توانید در این بلاگ در باره همه چیز بیاموزید وازآن هااستفاده کنید 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سرانجام ما پس از چهار روز در روز چهارشنبه راهی تهران شدیم ومن در هنگام انجام مأموریت مجروح شدم(داشتم برای نیما چایی می ریختم وبعدش سیب خوردم ،ودستم چرب شد ومن برای از بین بردن چربی می خواستم از آب جوش استفاده کنم که فلاسکی که آب توش بود ومال نیما  بود مشکل داشت ویک جا داشت که شبیه به در بود من فکر می کردم که از اونجا آب می آید ولی از چهار سانت پایین تر ریخت و هنوز اونجایی که آب ریخته تو شکمم هنوز درست نشده)وسرانجام رسیدیم تهران .

این داستان دیگر ادامه ندارد.

پایان:-) 

[ جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

شب داشتیم می خوابیدیم که من از شدت ناراحتی بغضم گرفته بود چون قرار بود فردا بعد از سراب گاماسیاب برگردیم تهران وخوابم نمی برد تا این که نقشه های پلیدانه ای به فکرم رسید مثل مخفی کردن کلید ماشین در جایی که کسی پیدا نکند ویا.... (که البته این ها را انجام ندادم وفقط برای آرامش پیدا کردن به ای چیز ها فکر می کردم).صبح شد و بیدار شدیم و صبحانه خوردیم وساعت دو بود که داشتیم کم کم راه می افتادیم که یکدفعه فهمیدیم که ترقه دست داداش علی آقا بوده و ترکیده واز همه بدتر ترقه از نوع اکلیر بوده ولی خداراشکر فقط رنگش به دستش خورده.راه افتادیم و رفتیم بیمارستان و همه ی پرستاران گرامی به داداش علی آقا قه قه خندیدند و گفتند این فقط رنگه ،وبا سرم شستشو رنگش میره و همین(داداش علی آقا از این موقعیت استفاده کرد و از دستش عکس گرفت و الکی فرستاد تو شبکه های اجتماعی و نوشت حادثه ای در جهارشنبه سوری)به هر حال راه افتادیم و رسیدیم،و هوا  سرد بود.رفتیم آلاچیق پیدا کردیم ومن،زویا،مامان،پارسا،نرگس (خواهر علی آقا)و عمو داور رفتیم غار سراب گاماسیاب و به علت بارون روز گذشته گلی بود و آدم سر می خورد وداخل غار تیره و تار بود و آدم می پخت وهر کسی تا آخرش رفته بود ناراضی بود و ما نرفتیم و برگشتیم ودر راه آشغال هایی که مردم ریختن رو جمع کردیم بعد برگشتیم ودیدیم بابای علی آقا رفته بالای بالای کوه یعنی قله (دهنم باز مونده بود و مطمئن بودم کسی به این راحتی نمی تونست بره)بعد با رمز مقدس ای بابا هرچی جوجه رو سیخ مونده بود رو تموم می کردیم و نمی ذاشتیم به سفره برسه.شام خوردیم و یه بادی اومد که همه یخ زدیم بعد رفتیم کنار آتیش و ترقه های باقی مانده رو روشن کردیم و بعد اومدیم خونه وبا کلک های علی آقا نرفتیم و یک روز دیگر ماندیم و از دوازده شب تا پنج صبح بازی کردیم و....

این داستان ادامه دارد...

[ جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

من در صندلی کنار راننده نشستم که وقتی اونجا هستم حواسم بیشتر جمع است.با نیما صحبت می کردیم و می خندیدیم،من سعی می کردم نیما رو سرگرم کنم.بهش می رسیدم یعنی:آجیل و تخمه (پوست کنده)بهش می دادم.رفتیم رسیدیم همدان که طبق دما سنج تبلتم دو درجه ی سلسیوس بود که در همان حال اردبیل منفی دو درجه ی سلسیوس بود.ما یعنی :من،پارسا،نیما،عمو داور،عمو دادیار،بابا،مامان ومامان بزرگ در کنار مقبره ی باباطاهر شام خوردیم و سپس به طرف نهاوند حرکت کردیم که می شد:همدان_ملایر ودر ملایر به یک سه راه می رسیدیم که یکی آورزمان یکی نهاوند و یکی رو یادم نیست که ما به سمت نهاوند حرکت کردیم که اول نوشته بود ۱۲۵کیلومتر مانده ولی بعد از یک پیچ نوشته بود۲۵کیلومتر!!

به هرحال رسیدیم وبه علی آقا زنگ زدیم تا مارو هدایت کنه و اومد و بعد رسیدیم به خونشون و بخاری رو بردیم طبقه ی دوم(طبقه ی دوم قبلا اجاره داده شده بود ولی الآن خالی بود و سرد) .با خانواده ی علی آقا آشنا شدیم و سپس خوابیدیم و.....

این داستان ادامه دارد...

[ چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

امروز یکشبه دوم سال نود و چهار ،ساعت شش است.علی آقا از نهاوند زنگ می زنه و میگه راه بیوفتید بیایید.عمو دادیار که  اعتقاد داشت باید آدم اونجایی که از قبل تصمیم گرفته بره و از علی آقا تعریف خِیر می کرد،به همه گفت : (((( آماده شوید!)))) وساعت هشت خونه ی شفق رفتیم و او نیامد ولی نیما آمد و دونفر بسیار از این سفر متنفر بودند ولی اومدند ولی من دوست داشتم بریم چون جای تازه وبه نظر من مهم می آمد.راه افتادیم  و....

این داستان ادامه دارد...

[ چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ما باغ ایران را گُلیم...... ایران گل و ما بلبلیم/ ما غنچه های نورسیم....... گل های بی خار و خسیم/ ما را در ایران زاده اند....... شیر محبت داده اند/ تا مهر من تابنده ست ..... ایران من پاینده ست/ قبل از جوجه جوجه طلایی،اولین شعری که مادر بزرگم یادم داد این بود. دستانش صنعتگری می دانستند،عشقش زندگی بود و خشمش مرگ،زنی بود که بی محابا زندگی می کرد وکمر به تسخیر آنچه که می خواست می بست.همه کودکی من که سرشار نور و رنگ و شادی بود،همه عشق من به سفر ،عکس و عصیان با او شروع شد.
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed


دانلود آهنگ جدید

فال حافظ


فال انبیاء

فال انبیاء


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

.