لاکپشت ها از تمام موجودات جهان بیشتر حرف برای گفتن دارند.
شما می توانید در این بلاگ در باره همه چیز بیاموزید وازآن هااستفاده کنید 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سرانجام ما پس از چهار روز در روز چهارشنبه راهی تهران شدیم ومن در هنگام انجام مأموریت مجروح شدم(داشتم برای نیما چایی می ریختم وبعدش سیب خوردم ،ودستم چرب شد ومن برای از بین بردن چربی می خواستم از آب جوش استفاده کنم که فلاسکی که آب توش بود ومال نیما  بود مشکل داشت ویک جا داشت که شبیه به در بود من فکر می کردم که از اونجا آب می آید ولی از چهار سانت پایین تر ریخت و هنوز اونجایی که آب ریخته تو شکمم هنوز درست نشده)وسرانجام رسیدیم تهران .

این داستان دیگر ادامه ندارد.

پایان:-) 

[ جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

شب داشتیم می خوابیدیم که من از شدت ناراحتی بغضم گرفته بود چون قرار بود فردا بعد از سراب گاماسیاب برگردیم تهران وخوابم نمی برد تا این که نقشه های پلیدانه ای به فکرم رسید مثل مخفی کردن کلید ماشین در جایی که کسی پیدا نکند ویا.... (که البته این ها را انجام ندادم وفقط برای آرامش پیدا کردن به ای چیز ها فکر می کردم).صبح شد و بیدار شدیم و صبحانه خوردیم وساعت دو بود که داشتیم کم کم راه می افتادیم که یکدفعه فهمیدیم که ترقه دست داداش علی آقا بوده و ترکیده واز همه بدتر ترقه از نوع اکلیر بوده ولی خداراشکر فقط رنگش به دستش خورده.راه افتادیم و رفتیم بیمارستان و همه ی پرستاران گرامی به داداش علی آقا قه قه خندیدند و گفتند این فقط رنگه ،وبا سرم شستشو رنگش میره و همین(داداش علی آقا از این موقعیت استفاده کرد و از دستش عکس گرفت و الکی فرستاد تو شبکه های اجتماعی و نوشت حادثه ای در جهارشنبه سوری)به هر حال راه افتادیم و رسیدیم،و هوا  سرد بود.رفتیم آلاچیق پیدا کردیم ومن،زویا،مامان،پارسا،نرگس (خواهر علی آقا)و عمو داور رفتیم غار سراب گاماسیاب و به علت بارون روز گذشته گلی بود و آدم سر می خورد وداخل غار تیره و تار بود و آدم می پخت وهر کسی تا آخرش رفته بود ناراضی بود و ما نرفتیم و برگشتیم ودر راه آشغال هایی که مردم ریختن رو جمع کردیم بعد برگشتیم ودیدیم بابای علی آقا رفته بالای بالای کوه یعنی قله (دهنم باز مونده بود و مطمئن بودم کسی به این راحتی نمی تونست بره)بعد با رمز مقدس ای بابا هرچی جوجه رو سیخ مونده بود رو تموم می کردیم و نمی ذاشتیم به سفره برسه.شام خوردیم و یه بادی اومد که همه یخ زدیم بعد رفتیم کنار آتیش و ترقه های باقی مانده رو روشن کردیم و بعد اومدیم خونه وبا کلک های علی آقا نرفتیم و یک روز دیگر ماندیم و از دوازده شب تا پنج صبح بازی کردیم و....

این داستان ادامه دارد...

[ جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

صبح بیدار شدیم.بابا ی علی آقا مرد قوی وخوبی بود ودر تمام روز هایی که ما آنجا بودیم صبح زود تمام وسایل صبحانه رو از طبقه اول به دوم می آورد .ما صبحانه رو خوردیم و آماده شدیم که به سراب گیان بریم.تو راه بودیم که برف روی کوه ها جلوه ی خودشون رو نشون می دادن؛هوا پاک بود و من لذت تمام رو می بردم.رسیدیم و آبشاری که به خاطر چشمه درست شده بود رو دیدم.منظور از سراب در نهاوند چشمه هست.ما رفتیم زیر چشمه و زیبایی جدیدی رو دیدم .بعد از اینکه من از آب چشمه نوشیدم رفتم از اطراف کوه برف جمع کردم و به دو گروه که من وپارسا سر گروهشون بودیم تقسیم شدیم و من پارسا رو شکست دادم وبعد به سمت خونه رفتیم ومن یک راست به حمام رفتم و نهار خودیم وبعد همه به جز من و بابای علی آقا خوابیدن وتا شب خونه ساکت بود.شام رو که خوردیم به فکر مسافرت فردا بودیم که به سراب گاماسیاب بریم یاپیل لاغه که قرار شد بریم سراب گاما سیاب.....

این داستان ادامه دارد...

[ چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

با سلام.

من پوریا متولی از مسابقه ی برگزار شده در شب یلدا ناراضی هستم ودر خواست دارم که در مراسم عید نوروز مراسم دوباره برگزار شود با همان جایزه.در غیر این صورت من از مسابقات سال های بعد دست کشیده و کنار می کشم.نظر خود را به صورت پیام برسانید.

پوریا متولی.اعتراض نامه

[ سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٥:۳۸ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

ببخشید که نبودم چون کار های مدرسه تمومی نداشت.در تاریخ۹۳/۷/۲۵من،پارسا،شفق،زویا وعلی آقا به سوی یک همایش که توی سر کار علی آقا بود رفتیم راستی یادم رفت بگم که کار علی آقا توی فرودگاه مهرآباد تو قسمت برج مراقبت هستش .خب به هرحال راه افتادیم بعد کم تر از یک ساعت رسیدیم به پارکینگ بعد با چند تا از دوستای علی آقا آشنا شدیم بعد رفتیم تو وهمین که رسیدیم به من و پارسا یک وسیله برای آموزش نماز به ما دادند وبعد رفتیم تو اتاق کنفرانس بعد درباره ی برج مراقبت صحبت کردند و یکی از اصطلاحاتی که یاد گرفتم کلمه ی کراش بود یعنی (تصادف دو هوا پیما)که گفتند اگه شوهرتون ای کلمه رو گفت باید مراقبش باشیدو...... بعد مسابقه برگذار کردند که کی عکس مادر شوهرشو تو کیفش داره که زویا با تقلب برد.بعد رفتیم اتاق سیگار علی آقا بعد عکس دوست علی آقا رو دیدیم که یک ماه پیش مرده بود بعد رفتیم اتاق مراقبت که عکسبرداری ممنوع بود وراستی هر کسی بازنشسته بشه یا انتقالی پیدا کنه دیگه نمی تونه بیاد ااونجا ومن هم خودمو به جای پسر آقای قاسمی گذاشته بودم و هی از قسمت های روشن عکس می گرفتم که یکدفعه حراست اومد و تنش به لرزه افتاد از عکس زیبایی که از قسمت های روشن گرفته بودم بعد اختار داد و رفت بعد اتاق ورزش رو دیدیم بعد اتاق خواب وبهد اتاق آموزش مراقبت وبعد غذامون رو خوردیم و برگشتیم وسر راه به خونه ی آینده ی علی آقا وزویا سر زدیم و خداحافظ

 

سالنی که مراسم توش برگزار می شد

اتاق تلوزیون

هیات همراه

نقشه هوایی ایران

داخل مرکز

داخل مرکز

اتاق کمد و بازی

 

همکاری که به علت فشار شدید کار، به بهشت رفت

اتاق سیگار

[ پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

سلام امروز ۹۳/۱۲/۸من و عمو هایم به بیرون رفتیم تا گشتی بزنیم و تنها چیزی که دیدیم این بود که صف های طویل جلوی چند تا از خانه ها بود البته از این صحبت ها دور شویم که مردم به خواطر غذا میرن تو صف ،خوب از شب ساعت ۱۰شروع شد که ما رفتیم بیرون واز راه مخصوص رفتیم و چند هیت دیدیم راستی چند تا از دوست هایم را دیدم حدود ۹نفر بودند ورفتیم شربت خوردیم وراستی مر دم پر بودند و آش وشیر وشیرکاکائو وچای میدادن ماهم خوردیم بعد تو راه چند تا شیخ دیدیم وبعد راه افتادیم خونه وهمین با این که کم است ببخشید .

[ سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

امروز ۸/۸/۹۳ما به هیت می رویم و یک سریال درست می کنیم.خوب از دم در شروع میشه ما راهی یک هیت شدیم بعد ما همیشه مثل راه ابریشم یک راه مخصوص داریم که همیشه از اونجا میریم اونجا یک ایستگاه صلواتی هست که شیر کاکائو همیشه میده و راه ما همیشه از اونجاست ولی راهمون به خاطر حرف من که میگن لاکپشت ها از همه ی موجودات جهان حرف بیشتری برای گفتن از راه دارند ما از یک راه دیگه رفتیم که البته جفت راه به یک نقطه میرسه فقط با فاصله ی زمانی ما از راه مدرسه ی من رفتیم و بعد تو هر هیت چند تا از هم مدرسه یا همکلاسی های ابتدایی یا امسالم دیدم و هر دوی ما خوش حال شدیم منظور از ما دوتا یعنی من وهر کدام از آنها .بعد رفتیم چای خوردیم وتو راه مردم خسیسی رو دیدیم که به خاطر دو استکان غذا توی یک صف به چه درازی هستن ،این چه ملت .... هست؛خوب به هر حال خوردیم و بر گشتیم وبعد تا خونه پشت یک هیت افتادیم و.. همین.خدا حافظ. 

[ جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

امروز ۸/۸/۹۳ما به هیت می رویم و یک سریال درست می کنیم.خوب از دم در شروع میشه ما راهی یک هیت شدیم بعد ما همیشه مثل راه ابریشم یک راه مخصوص داریم که همیشه از اونجا میریم اونجا یک ایستگاه صلواتی هست که شیر کاکائو همیشه میده و راه ما همیشه از اونجاست ولی راهمون به خاطر حرف من که میگن لاکپشت ها از همه ی موجودات جهان حرف بیشتری برای گفتن از راه دارند ما از یک راه دیگه رفتیم که البته جفت راه به یک نقطه میرسه فقط با فاصله ی زمانی ما از راه مدرسه ی من رفتیم و بعد تو هر هیت چند تا از هم مدرسه یا همکلاسی های ابتدایی یا امسالم دیدم و هر دوی ما خوش حال شدیم منظور از ما دوتا یعنی من وهر کدام از آنها .بعد رفتیم چای خوردیم وتو راه مردم خسیسی رو دیدیم که به خاطر دو استکان غذا توی یک صف به چه درازی هستن ،این چه ملت .... هست؛خوب به هر حال خوردیم و بر گشتیم وبعد تا خونه پشت یک هیت افتادیم و.. همین.خدا حافظ. 

[ جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

ببخشید که این همه دیر آبدیت می کنم چون که تو این دو هفته هر روز امتحان داشتم وحتی تو پنجشنبه وجمعه هم درس می خوندم.ادامه ی داستان پیش این که شفق کارت داشت واین کارت باعث می شد که رایگان بریم تو وما رفتیم و هر جا نوشته بود وهمه می گفتند که فلش دوربین ممنوع و فقط داداشم فلش می انداخت که دیگه ننداخت بعد چه قدر کوزه و اشیا ی با ارزش دیدیم و جالب این بود که شاه تو همه ی اتاق ها کشتی گذاشته بود و اتاق فرح خانوم هم پر از لباس بود و راستی ما همه ی کاخ رو ندیدیم این کاخ رو دیدیم که اسمش کاخ ملت بود که تو یه اتاق نوشته بود که این کاخ برای تابستان های شاه و خانواده اش هست که بیایند اینجا و راستی می دونستید که فرح دستور داد آسانسور در آن کاخ بگذارند واتاق تعمیرات رو از دور دیدیم وجالب این است که سقف طبقه دوم داستان رستم و همان فیل سوار ها بود وداستان بهرام گور بود بعد مامور ها آمدند و ما رو با ٱردنگی انداختند بیرون وهمین راستی من تو این دوهفته تمام ۲۰شدم وتو علوم و ریاضی بالا ترین نمره بودم تو ریاضی حتی ۰.۵گرفته بود وتو علوم یک نفر حتی۵-گرفته بود .خدا حافظ.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

من روز 10/7/93به تره بار رفتم.خیلى زمخت بود ولى جالب بود.من,نیما,عموداور ودادیار رفتیم لیمو وانگور بگیریم زمین اونجا کاملا خیس بود ما چند جا رو نگاه کردیم بعد به قیمت کیلویى 2200خریدیم بعد براى لیمو رفتیم 5500وچون عمو دادیار میگه 6000نمى خرم وبرگشتیم خداحافظ *^▁^*

[ جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

سه شنبه 11/6/93من،پارسا،زویا،مامان وبابای علی آقا،خواهر علی آقا،علی آقا به خانه ی شفق رفتیم. همین که رسیدیم رفتی متا از شیرینی فروشی نزدیک آنجا شیرینی بخریم ومن چشم به یک ضرف چشم افتاد ودیدم حتی عسل مجلسی  هم می فروشندیعنی یک ضرف قشنگ وکنارش هم یک قاشق مخصوص عسل وبعد از گرفتن شیرینی به خانه رفتیم ونشستیم وبعد من رفتم تا برای مسابقه ی محیط زیست نقاشی بکشم و وقتی چند اتود زدم رفتیم شام خوردیم نکته ی خوبی که در این شام بود این بود که نه نمک داشت ونه روغن منظور روغنش بسیار کم بود خیلی خوش مزه بودشیطانوبعد دوباره رفتم اتودم رو به نقاشی کامل تبدیل کردم و بعد رفتم ویولون زدم وبعد دیدیم یک دفعه ساعت از 11:30رفت 3و بعد رفتیم پایین تا کبوتری که به علت مریضی در امام زاده شفق مرده را خاک کنیم وبعد درباره ی موبایلم با علی آقا صحبت کردم وبعد برگشتیم ومن 3:30 خوابیدم. این بود سفرنامه من از مطهری.از خود راضی

[ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

دیروز 10/6/93دوباره به موزه رفتیم!البته دیروز با من،پارسا،زویا ومامان علی آقا رفتیم وبیشتر از دفعه ی قبل گشتیم. این دفعه خرگوش هم گذاشته بودند البته از همه بدتر این که جلویه عقاب گذاشته بودند!وبعد دوباره تمام پرندگان مثل:طوطی،مینا،لکلک،خروس،مرغ،طاووس(نر،ماده)،همستر و..... .وبعد از این ها رفتیم تو سالن والبته بادم رفت که بگویم که ما این دفعه با کارت بنیاد شهید مامان علی آقا رفتیم. این دفعه دیدم که 5الی6لاکپشت جا گذاشتیم تو جنگل مصنوعی این دفعه حتی از مارال هم عکس گرفتم و بعد رفتیم دونه به دونه از همه عکس گرفتیم زیرا زویا نمی گذاشت همین طوری بریم بعدی واین دفعه تاکسی درمی انواع حشرات را دیدیم وبعد لاک یک لاکپشت رو دیدیم که نقشه ی آفریقا روش کشیده شده بود البته با گیاهان!وبعد چند لاکپشت ،یوز پلنگ ایرانی و روش تاکسی درمی یوز پلنگ وپلنگ وپوست یوز بی چاره وخرس و... ووقتی به قسمت ماهی ها رفتیم دوتا لاکپشت دیدیم که دفعه ی قبل ندیده بودیم اسمشان لاکپشت آبی گوش قرمز وموقع رفتن زویا پرسید گه می خواستید یکی از وسایل این موزه رو ببرید کدوم رو می بردید گفتم لاکپشت پوزه عقابی که کاستاریکاییه ولی گفتن خلیج فارس وزویا گفت من لاک لاک پشت رو می بردم و بعد مامان علی آقا رفت نماز بخونه و بعد رفتیم پارچه فروشی که پارچه بخرند که در عین حال پارسا دستشویی گرفت و نمی گذاشت بگم ولی من وقتی کارشا تموم شد گفتم وپارسا داشت من رو می کشت وبعد رفتیم خانه وبعد رفتیم بالا پشت بام وجوج ها رو زدیم به سیخ وهاپولی کردیم وشفق خان هم نیامد وبای بای.نیشخند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

دیروز تاریخ 93/6/9روز یوز پلنگ مایعنی من،پارسا،بابای علی آقا به موزه وباغ وحش هفت چنار رفتیم وآن جا عکسهای زیادی گرفتیم که این دفعه در وبلاگ خواهم گذاشت.ما اول رفتیم که بلیط بگیریم بابای علی آقا کارت منذلت داشت و اونو نشون داد واول بلیط فروش گفت فقط برای یک نفره وبعد پس از چک وچونه های زیاد هممون رایگان رفتیم ،بابای علی آقا می گفت با این کات 5تا از موزه های شیراز رو گشته اون هم رایگان؛وبعد وارد یالن شدیم که موزه بود،خیلی چیز های قشنگی داشت واز همه عجیب تر لاکپشت پوزه عقابی کاستاریکا رو نوشته بود لاکپشت آبی خلیج فارس می بینید چه آدمایی هستند،آنجا یک قسمت داشت که استخوان حیوانات رو گذاشته بودند،سر حیوانات رو مثل:خرس،مارال،گرگ و...،صدف های زیبا،مرجان،ستاره ی دریایی،جنگل مصنوعی که در آن شیر،خرس،تمساح،شغال،لاکپشت و... گذاشته بودند ویک صحنه های بسار زیبا با پروانه ها درست کرده بودند وبعد از دیدن همه ی این چیز ها ما به زیر زمین آنجا که پراز ماهی های گوناگون بود رفتیم واز بیشتر شون با این که گفته بودند عکس نگیرید عکس گرفتیم وبعد بیرون رفتیم ومقداری نشستیم وعکس یادگاری گرفتیم وبعدازپرندگان مثل :عقاب،مینا ،طوطی،طاووس،مرغی که حتی در پایش مو داشت،همستر،برج بزرگی که در مقابل آن مجسمه ی انسان متفکر بود ودر نهایت یک موجود آزاد را دیدیم که داشت آن عزیز در حیاط پشت گشت و گذار می کرد نام این لاکپشت عزیز لاکپشت خشکی سنگ پشت بود که ماجرا ها دارد من خیلی دوست داشتم اون رو بردارم اما باید به نگهبان هایی که مراقب بودند نیز فکر می کردیم ومن به خواطر همین مسئله خیلی ناراحتم وبعد از آن برگشتیم خانه و گود بای.شیطان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

بهتر است که یک لحظه به درون خودتان بروید وبه جاهایی که دوست دارید بروید یاچیز هایی که می خواهید فکر کنید وفکر کنید همه ی این ها انجام شده وشما هم وسایل را دارید و هم در آنجایی که می خواستید هستید وبعد از چند دقیقه به بدبختی هایتان فکر کنید.می بینید انگار که سرمای زمستان است وشما در گرمای لذت بخش پتو هستید ویک دفعه یکی رویتان آب سرد میریزد،چه کاری شما انجام می دهید؟من همیشه این اتفاق برایم افتاده هر وقت به تبلت م فکر می کنم یا به خاطراتی مثل رامسر یکدفعه مامانم می آید وبا لحنی عصبانی می گوید برو سازت رو بزن در صورتی که خیلی به قول خودش تا شب مانده می بینید حالا من چی می کشم شما یک لحظه به همه ی این چیز هایی که می گویم فکر کنید و نظر خود را نسبت به من بگویید تا راه حل این ماجرا را پیدا کنید.این هم یک سفر نویسی زیبا از شهر بدبدختی درون مغزم.

[ یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

روزش چه مهم بود. روز ها بود که من،پارسا،شفق وعمو داور تصمیم داشتیم بریم نیاور کاخ واز آن پس روزی که قبل از انجام مأموریت بود مابه خانه ی شفق رفتیم که هم نزدیک بود وهم باهم از یکجا حرکت کنیم.ما شب برای این که خوش بگذرد به رستوران رفتیم که نامش سینما آزادی که طبقه دهمش رستوران بود ،نمی دونید چه مکافاتی کشیدیم بریم بالا ،اسانسور نبود که وسیله ی آزار واذیت بود ماو چند نفر دیگر همش طبقه ی دهم رو می زدیم ومیرفت 3،پی،6،9،2،3،6وهمین آخر سر طبقه ی پنجم پیاده شدیم وبا پله رفتیم بالا وبعد کنار وعده انتخاب کردیم ومن سیب زمینی انتخاب کردم و انتخاب بقیه رو یادم نمی آید  وبعد نشستیم همه سیب زمینی خوردیم چون مال من زیاد بود وبعد غذا هم ساندویچ بود وما منتظر ماندیم تا غذا برسد و تا برسد  بازی شهر بازی کردیم امیدوارم بلد باشید واگر بلد نیستید می توانید در نظرات مشکل خود را بگویید وغذا رسید و خوردیم و بعد به خانه رفتیم وخوابیدیم تا فردا صبح به کاخ برویم .من زود تر از همه بیدار شدم و چای دم کردم،سفره انداختم بشقاب گذاشتم وقاشق،چنگال،وسایل صبحانه از قبیل کره،پنیر،مرباوکنار هر بشقاب میوه گذاشتم وبعد همه رو بیدار کردم وصبحانه خوردیم و راه افتادیم و وقتی رسیدیم رفتیم بلیط همه ی قسمت ها رو گرفتیم ودونه به دونه گشتیم از اونجایی که فیلم قهوه تلخ گرفته می شد تا دندان پذشکی شاه واتاق های شخصی فرزندان واتاق پسر شاه وحمام واتاق خود شاه ودر مخفی ایشان ودستشویی واتاق فکر واتاق انتظار به هر حال همه جارو گشتیم ولذت بردیم و شما رو راهنمایی می کنم اگه ماشین ندارید یاپول سفر خاج شهر ندارید به این نیاور کاخ بروید ولذت ببرید ومن شما رو گارانتی می کنم. توجه:ما چند با ر تلاش کرده بودیم برویم به کاخ اما طبیعت یار نبوده و مارو خیس مثل موش آب کشیده کرده واین که من الا ن دارم رژیم می گیرم وکتاب هایم به 722 تا رسیده.

×××××××××

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

 

دیروز93/4/27 من وخوانواده ام وشفق متولی به غرق آباد رفتیم راه جالبی داشت وما یعنی برادرم عمویم من ودختر عمویم مکان های جالبی که از گذشته مانده است را دیدیم ما ساعت 9:20راهی شدیم وساعت11به مکان رسیدیم البته هوا سوزان بود وآدم می سوخت ما همراه با امکانات یعنی چند بطری آب یخ وبستنی به زور خود را رساندیم خیلی سخت بود ولی بعد از این که رسیدیم لذت بردیم یک جایی بود که از دریاچه کوچیک تر بود ولی آبی که درون اون بود هم سرد وهم شفاف بود وخیلی ها داشتند درون آن شنا می کردند وما حسرت آن رو کشیدیم زیرا خبر نداشتیم ومایو هم همین طور نیاوردیم ولی عوضش دست وپا یمان را شستیم بعد رفتیم مکانی پیدا کردیم وآنجا نشستیم البته یک چیز جالبی که داشت این بود که صبحانه در راه خوردیم  وناهار در آنجا وشام در خانه

 

ادامه ی داستان ناهار خوردیم، سیب پختیم وخوردیم، کتاب ماتین لوتر رو تمام کردم  از امام زاده نوح بن موسی بن جعفر دیدن کردیم زیبا بود

 

وبه سمت ساوه رفتیم وپسر عمویم نیما متولی به علت سرعت زیاد جریمه شد البته امروز روز شانس اون نبود چون ماشینش تصادف جزءای کرد و چراغ پشت اون شکست ادامه ی داستان... مسجد جامع یا همان آتشکده را دیدیم خیلی خیلی زیبا بود

 

 

 

 

 

این درختی بود که وارد حیاط شدیم ،دیدمش و دوستش داشتم.از شفق خواستم که عکسش را بگیرد.باقی عکس ها را هم شفق برای سفر نامه ام داده است.

خیلی چیز هاهم آموختم وپس از آن به تهران برگشتیم.okتشویق

[ شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ما باغ ایران را گُلیم...... ایران گل و ما بلبلیم/ ما غنچه های نورسیم....... گل های بی خار و خسیم/ ما را در ایران زاده اند....... شیر محبت داده اند/ تا مهر من تابنده ست ..... ایران من پاینده ست/ قبل از جوجه جوجه طلایی،اولین شعری که مادر بزرگم یادم داد این بود. دستانش صنعتگری می دانستند،عشقش زندگی بود و خشمش مرگ،زنی بود که بی محابا زندگی می کرد وکمر به تسخیر آنچه که می خواست می بست.همه کودکی من که سرشار نور و رنگ و شادی بود،همه عشق من به سفر ،عکس و عصیان با او شروع شد.
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed


دانلود آهنگ جدید

فال حافظ


فال انبیاء

فال انبیاء


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

.