لاکپشت ها از تمام موجودات جهان بیشتر حرف برای گفتن دارند.
شما می توانید در این بلاگ در باره همه چیز بیاموزید وازآن هااستفاده کنید 
قالب وبلاگ
نويسندگان

شب داشتیم می خوابیدیم که من از شدت ناراحتی بغضم گرفته بود چون قرار بود فردا بعد از سراب گاماسیاب برگردیم تهران وخوابم نمی برد تا این که نقشه های پلیدانه ای به فکرم رسید مثل مخفی کردن کلید ماشین در جایی که کسی پیدا نکند ویا.... (که البته این ها را انجام ندادم وفقط برای آرامش پیدا کردن به ای چیز ها فکر می کردم).صبح شد و بیدار شدیم و صبحانه خوردیم وساعت دو بود که داشتیم کم کم راه می افتادیم که یکدفعه فهمیدیم که ترقه دست داداش علی آقا بوده و ترکیده واز همه بدتر ترقه از نوع اکلیر بوده ولی خداراشکر فقط رنگش به دستش خورده.راه افتادیم و رفتیم بیمارستان و همه ی پرستاران گرامی به داداش علی آقا قه قه خندیدند و گفتند این فقط رنگه ،وبا سرم شستشو رنگش میره و همین(داداش علی آقا از این موقعیت استفاده کرد و از دستش عکس گرفت و الکی فرستاد تو شبکه های اجتماعی و نوشت حادثه ای در جهارشنبه سوری)به هر حال راه افتادیم و رسیدیم،و هوا  سرد بود.رفتیم آلاچیق پیدا کردیم ومن،زویا،مامان،پارسا،نرگس (خواهر علی آقا)و عمو داور رفتیم غار سراب گاماسیاب و به علت بارون روز گذشته گلی بود و آدم سر می خورد وداخل غار تیره و تار بود و آدم می پخت وهر کسی تا آخرش رفته بود ناراضی بود و ما نرفتیم و برگشتیم ودر راه آشغال هایی که مردم ریختن رو جمع کردیم بعد برگشتیم ودیدیم بابای علی آقا رفته بالای بالای کوه یعنی قله (دهنم باز مونده بود و مطمئن بودم کسی به این راحتی نمی تونست بره)بعد با رمز مقدس ای بابا هرچی جوجه رو سیخ مونده بود رو تموم می کردیم و نمی ذاشتیم به سفره برسه.شام خوردیم و یه بادی اومد که همه یخ زدیم بعد رفتیم کنار آتیش و ترقه های باقی مانده رو روشن کردیم و بعد اومدیم خونه وبا کلک های علی آقا نرفتیم و یک روز دیگر ماندیم و از دوازده شب تا پنج صبح بازی کردیم و....

این داستان ادامه دارد...

[ جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ما باغ ایران را گُلیم...... ایران گل و ما بلبلیم/ ما غنچه های نورسیم....... گل های بی خار و خسیم/ ما را در ایران زاده اند....... شیر محبت داده اند/ تا مهر من تابنده ست ..... ایران من پاینده ست/ قبل از جوجه جوجه طلایی،اولین شعری که مادر بزرگم یادم داد این بود. دستانش صنعتگری می دانستند،عشقش زندگی بود و خشمش مرگ،زنی بود که بی محابا زندگی می کرد وکمر به تسخیر آنچه که می خواست می بست.همه کودکی من که سرشار نور و رنگ و شادی بود،همه عشق من به سفر ،عکس و عصیان با او شروع شد.
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed


دانلود آهنگ جدید

فال حافظ


فال انبیاء

فال انبیاء


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

.