لاکپشت ها از تمام موجودات جهان بیشتر حرف برای گفتن دارند.
شما می توانید در این بلاگ در باره همه چیز بیاموزید وازآن هااستفاده کنید 
قالب وبلاگ
نويسندگان

آب،آبی.                آسمان،آبی

کوه،آبی.            ماه ودشت و ابر ومه،آبیِ آبی

شوق،آبی.             عشق،آبی

چشم من در چشم تو آبیِ آبی

[ پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

با سلام.

من پوریا متولی از مسابقه ی برگزار شده در شب یلدا ناراضی هستم ودر خواست دارم که در مراسم عید نوروز مراسم دوباره برگزار شود با همان جایزه.در غیر این صورت من از مسابقات سال های بعد دست کشیده و کنار می کشم.نظر خود را به صورت پیام برسانید.

پوریا متولی.اعتراض نامه

[ سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٥:۳۸ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

برو آب می آر ز آب                                                                             ز گنج زندگانیست این آب

الان کجاست آن تراکم آب.                                                     الان آمده است مقدار زیادی عذاب

 

پوریا متولی

[ سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

امروز۱۴۲۴/۱۰/۲۹است.من دانش آموزی هستم که مشقش تحقیق درباره ی گذشته ی ایران است.من پس از تحقیق های فراوان بیمارستانی را پیدا کردم که افرادی از آن دوره در آنجا روزشان را می گذرانند.به آنجا رفتم و افرادی را دیدم که بسیار پیر هستند ودر اتاقک هایی هستند که هوای بسیار پاک در آن وجود دارد.امضای معلم و علامت مدرسه را نشان دادم و مسئولین بیمارستان با دیدن اینها اجازه دادند که به یکی از این اتاقک ها بروم.الآن داخل اتاقک هستم و هوا عالی است تا به حال هوایی به این پاکی حس نکرده بودم.با فرد پیری که داخل اتاقک بود صحبت کردم وگفتم :سلام اینجا چه حسی دارید و او به من گفت :سلام من به علت هوای آلوده ی گذشته اینجا بستری هستم؛گفتم:می توانید از آن دوره بیشتر بگویید.گفت:آه،چه بگویم... آن دوره تکنولوژی عقب افتاده تر از امروز بود ،سوخت های فسیلی چشم بسیاری از دولت ها را گرفته بود ومردم نیز اصراف زیادی داشتند یعنی تک نفره یک ماشین را سوار می شدند و به هر گونه به محیط زیست صدمه می زدند و ما بیمار های اینجا تاوان آن سهل انگاری هارا می دهیم.تشکر کردم و رفتم.پس از خارج شدن از اتاقک گلویم گرفت بغض کردم و بیرون رفتم.پس از بردن تحقیق به مدرسه معلم مرا صدا کرد و گفت:رفتار های مردم گذشته را دیدی؟آنها حتی به آثار تاریخی رحم نکردند تو سعی کن  تا فایده داشته باشی امید آن افراد شما ها هستید که درکشان می کنید.

[ سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٤:٥٩ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

ببخشید که نبودم چون کار های مدرسه تمومی نداشت.در تاریخ۹۳/۷/۲۵من،پارسا،شفق،زویا وعلی آقا به سوی یک همایش که توی سر کار علی آقا بود رفتیم راستی یادم رفت بگم که کار علی آقا توی فرودگاه مهرآباد تو قسمت برج مراقبت هستش .خب به هرحال راه افتادیم بعد کم تر از یک ساعت رسیدیم به پارکینگ بعد با چند تا از دوستای علی آقا آشنا شدیم بعد رفتیم تو وهمین که رسیدیم به من و پارسا یک وسیله برای آموزش نماز به ما دادند وبعد رفتیم تو اتاق کنفرانس بعد درباره ی برج مراقبت صحبت کردند و یکی از اصطلاحاتی که یاد گرفتم کلمه ی کراش بود یعنی (تصادف دو هوا پیما)که گفتند اگه شوهرتون ای کلمه رو گفت باید مراقبش باشیدو...... بعد مسابقه برگذار کردند که کی عکس مادر شوهرشو تو کیفش داره که زویا با تقلب برد.بعد رفتیم اتاق سیگار علی آقا بعد عکس دوست علی آقا رو دیدیم که یک ماه پیش مرده بود بعد رفتیم اتاق مراقبت که عکسبرداری ممنوع بود وراستی هر کسی بازنشسته بشه یا انتقالی پیدا کنه دیگه نمی تونه بیاد ااونجا ومن هم خودمو به جای پسر آقای قاسمی گذاشته بودم و هی از قسمت های روشن عکس می گرفتم که یکدفعه حراست اومد و تنش به لرزه افتاد از عکس زیبایی که از قسمت های روشن گرفته بودم بعد اختار داد و رفت بعد اتاق ورزش رو دیدیم بعد اتاق خواب وبهد اتاق آموزش مراقبت وبعد غذامون رو خوردیم و برگشتیم وسر راه به خونه ی آینده ی علی آقا وزویا سر زدیم و خداحافظ

 

سالنی که مراسم توش برگزار می شد

اتاق تلوزیون

هیات همراه

نقشه هوایی ایران

داخل مرکز

داخل مرکز

اتاق کمد و بازی

 

همکاری که به علت فشار شدید کار، به بهشت رفت

اتاق سیگار

[ پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

سلام امروز ۹۳/۱۲/۸من و عمو هایم به بیرون رفتیم تا گشتی بزنیم و تنها چیزی که دیدیم این بود که صف های طویل جلوی چند تا از خانه ها بود البته از این صحبت ها دور شویم که مردم به خواطر غذا میرن تو صف ،خوب از شب ساعت ۱۰شروع شد که ما رفتیم بیرون واز راه مخصوص رفتیم و چند هیت دیدیم راستی چند تا از دوست هایم را دیدم حدود ۹نفر بودند ورفتیم شربت خوردیم وراستی مر دم پر بودند و آش وشیر وشیرکاکائو وچای میدادن ماهم خوردیم بعد تو راه چند تا شیخ دیدیم وبعد راه افتادیم خونه وهمین با این که کم است ببخشید .

[ سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

امروز ۸/۸/۹۳ما به هیت می رویم و یک سریال درست می کنیم.خوب از دم در شروع میشه ما راهی یک هیت شدیم بعد ما همیشه مثل راه ابریشم یک راه مخصوص داریم که همیشه از اونجا میریم اونجا یک ایستگاه صلواتی هست که شیر کاکائو همیشه میده و راه ما همیشه از اونجاست ولی راهمون به خاطر حرف من که میگن لاکپشت ها از همه ی موجودات جهان حرف بیشتری برای گفتن از راه دارند ما از یک راه دیگه رفتیم که البته جفت راه به یک نقطه میرسه فقط با فاصله ی زمانی ما از راه مدرسه ی من رفتیم و بعد تو هر هیت چند تا از هم مدرسه یا همکلاسی های ابتدایی یا امسالم دیدم و هر دوی ما خوش حال شدیم منظور از ما دوتا یعنی من وهر کدام از آنها .بعد رفتیم چای خوردیم وتو راه مردم خسیسی رو دیدیم که به خاطر دو استکان غذا توی یک صف به چه درازی هستن ،این چه ملت .... هست؛خوب به هر حال خوردیم و بر گشتیم وبعد تا خونه پشت یک هیت افتادیم و.. همین.خدا حافظ. 

[ جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

ببخشید که این همه دیر آبدیت می کنم چون که تو این دو هفته هر روز امتحان داشتم وحتی تو پنجشنبه وجمعه هم درس می خوندم.ادامه ی داستان پیش این که شفق کارت داشت واین کارت باعث می شد که رایگان بریم تو وما رفتیم و هر جا نوشته بود وهمه می گفتند که فلش دوربین ممنوع و فقط داداشم فلش می انداخت که دیگه ننداخت بعد چه قدر کوزه و اشیا ی با ارزش دیدیم و جالب این بود که شاه تو همه ی اتاق ها کشتی گذاشته بود و اتاق فرح خانوم هم پر از لباس بود و راستی ما همه ی کاخ رو ندیدیم این کاخ رو دیدیم که اسمش کاخ ملت بود که تو یه اتاق نوشته بود که این کاخ برای تابستان های شاه و خانواده اش هست که بیایند اینجا و راستی می دونستید که فرح دستور داد آسانسور در آن کاخ بگذارند واتاق تعمیرات رو از دور دیدیم وجالب این است که سقف طبقه دوم داستان رستم و همان فیل سوار ها بود وداستان بهرام گور بود بعد مامور ها آمدند و ما رو با ٱردنگی انداختند بیرون وهمین راستی من تو این دوهفته تمام ۲۰شدم وتو علوم و ریاضی بالا ترین نمره بودم تو ریاضی حتی ۰.۵گرفته بود وتو علوم یک نفر حتی۵-گرفته بود .خدا حافظ.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

من و پارسا وشفق وعمو داور و مامان شفق روز جمعه 93/7/18به موزه سعد آباد از در زعفرانیه رفتیم .راستى از راه بگم مثل همیشه راه راه راه ترافیک وآخر زنگ زدیم واز یک کس دیگر فهمیدیم اى چى بگم به به کسى که راه رو گفت. بعد رفتیم تو بعد غرفه ى محیط زیست و بعد غرفه هاى دیگر البته به نامرد هاى غرفه ى کاوشگرى که به سرعت رفتند نمی دونم چى بگم وبیشتر تو ىک غرفه بودیم که بىشتر فرفره از نوع زمینى داشت و هر کس مى تونست بازى کنه وما از اونجا ىک بسته تیله گرفتیم البته من 100تیله دارم. بعد داخل یکى از کاخ ها هم شدیم که اسمش کاخ ملت بود که تو مطلب بعدى توضىح مى دهم وبعد برگشتیم وخدا حافظ

 

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]
[ چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٠ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ما باغ ایران را گُلیم...... ایران گل و ما بلبلیم/ ما غنچه های نورسیم....... گل های بی خار و خسیم/ ما را در ایران زاده اند....... شیر محبت داده اند/ تا مهر من تابنده ست ..... ایران من پاینده ست/ قبل از جوجه جوجه طلایی،اولین شعری که مادر بزرگم یادم داد این بود. دستانش صنعتگری می دانستند،عشقش زندگی بود و خشمش مرگ،زنی بود که بی محابا زندگی می کرد وکمر به تسخیر آنچه که می خواست می بست.همه کودکی من که سرشار نور و رنگ و شادی بود،همه عشق من به سفر ،عکس و عصیان با او شروع شد.
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed


دانلود آهنگ جدید

فال حافظ


فال انبیاء

فال انبیاء


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

.