لاکپشت ها از تمام موجودات جهان بیشتر حرف برای گفتن دارند.
شما می توانید در این بلاگ در باره همه چیز بیاموزید وازآن هااستفاده کنید 
قالب وبلاگ
نويسندگان

روز۹۵/۵/۲ بود که ما قرار گذاشتیم بریم سراب،واقع در آذربایجان شرقی(زادگاه متولیان)،البته از اول بگم که ما متولی ها،متولیه یک امامزاده هم هستیم وهمینطور خیلی هم در سراب مشهور هستیم،سراب ،محصولات لبنیاتی خیلی معروفی دارد و از طرفی دیگر عسل وفتیردرجه یکی دارد.سراب دارای نوعی خاص از گاو هاست،اگه اطلاعات خوبی از گاو ها داشته باشید میدونید که در جهان یه گاو هلندی به نام هلشتاین معروف است و یک گاو سرابی که فقط یک رنگ دارد یعنی یا تمام سیاه و یا تمام سفید و بهتر است بدونید که گاو هلشتاین روزانه بیست لیتر شیر میدهد ولی گاو سرابی هشت لیتر و علت اینکه گاو سرابی مشهور است اینه که،گاو سرابی به خاطر ژنتیکی که دارد شیر پر ملات تری و چربی بیشتری  دارد و کلسیم بیشتری هم ،پس بهتره بگم که به هلشتاین گفته زکی.اگه سراب رفتین و خواستین لبنیات و یا عسل بخرین بگین که متولی منو فرستاده.خب ببخشید،یادم رفت که داستان اصلی رو توضیح بدم.این گروه ما پنج نفره بود،من و داداشم و دوتا از عموهایم به نام عمو داور و عمو دادیار و مادر بزرگم،ما قرار بود که ساعت دوازده شب بعد از خوردن شام و چای و مقداری استراحت ،حرکت کنیم.ما آماده بودیم و می خواستیم حرکت کنیم که.... البته باید بگم که عمو هم همراه با بابام از وقتی تهران اومدن(در دوران بچگی)بدشانسی آوردن و این بدشانی به وسیله ی ژن انتقال یافته،به خاطر همین تا ما اومدیم حرکت کنیم و ماشین خواهر شوهر زویا،دختر عموم رو در بیاریم....دیدیم ماشین حرکت نمیکنه و نه تنها جلو نمیره ،عقب هم میره.ما حدود یک ساعت زور زدیم تا اون در بیاد(از هل دادن گرفته تا اهدای برقی و تا....).ماشین اون خیلی سنگین بود و در نهایت یکی از همسایگان اومدند و ماشین رو با کمک ماشین او کشیدیم و پس از گذشت دوساعت،ساعت دوحرکت کردیم و ساعت هشت رسیدیم به خونه ی دختر عموی عمو ها.ما قرار بود تا ۹۵/۵/۶سراب بمونیم و علت اصلی اومدن ما یک سری مسائل اداری بود و یعنی اینکه ما تا نهار تو خونه بودیم و عموهامون میرفتن سراغ کار ها و بعد از نهار به گشتن سراب می گذشت.روز اول رفتیم به امامزاده ی متولی های سراب و سر قبر پدر بزرگ مهربونم  و بعد رفتیم به روستای طاران که در نزدیکی سراب بود که در آنجا شیر طبیعی خوب و داغ میدن که از گاو های سرابیه وخیلی هم خوش مزه هستش،بعد از اون رفتیم به روستاهای آغمیان و آغمیان سهزاب که گاو های زیادی اونجا بود که تو خیابون در حال حرکت بودند و بعد استفاده از هوای این روستاها،برگشتیم به شهر و تصمیم گرفتیم که خود شهر رو پای پیاده بگردیم،خیلی خوب بود،خیابان هاش تماما آسفالت بود وچند برج رادیویی داشت و همین یک موزه ی مردم شناسی و یک حمام عمومی قدیمی که میگن روح داره،داستان این روح از اینجا شروع میشه که یک فرد تصمیم میگیره که صبح زود بره حموم تا قبل از اینکه بقیه بیان و اونجا شلوغ بشه،میره حموم و لباساشو تو اتاقک داشته در میاورده که بره حموم ،میبینه که تو اتاقک بغلی یکی هست و پاهاش شبیه به پای اسبه و سم داره،اون میترسه و فرار می کنه پیش نگهبانی و ماجرا رو به اونم میگه،نگهبانی هم بعد از شنیدن صحبت اون میگه که پاش این شکلی بود؟ومعلوم میشه که اون روح بوده و اون مرد از ترسش همون جوری که لباس نداشت ،فرار میکنه تو خیابون و... .خوب داشتم میگفتم،خونه ای که ما توش بودیم مرکز شهر بود و خیلی منطقه ش شلوغ می شد و امکانات زیادی هم داشت،البته بهتره بگم که بیشتر از هر فروشگاهی ،حتی از نونوایی،موبایل فروشی داره و بهتره بگم که خیلی هم همه چی گرونه.ما کل شهر رو گشتیم و بعد برگشتیم خونه.فردای اون روز هم بعد ناهار رفتیم روستای میراکوه که مامان بزرگ و بابابزرگم در اونجا زندگی می کردن و اونجا زمین دارند.البته بهتر بگم که گوگوش و عارف هم اهل سراب هستن.خوب از میراکوه میگفتم که الان خیلی پیشرفته شده و تمام ایت پیشرفت رو به خواهر زاده ی مامان بزرگم مدیونه،این زن از چندسال پیش شروع کرده به زنبور داری و ساخت مزارع خیار ،کدو و... و مجبور کردن مردم این روستا به پیشرفت،او تونسته که کل اونجا رو آسفالت کنه و همین طور یک استخر پرورش ماهی و یک رستوران و یک مسجد بسازه.نماد این روستا کوه گیرده سره که قراره تو اون هم حفاری کنند و داخل اون غار درست کنند و داخل غار هم موزه بسازند.ما که اونجا رفتیم زمینمون رو دیدیم و از خیار های در حال رشد کردنمون دیدن کردیم و و قتی رفتیم بالا و مسجد رو هم دیدیم،یکی اومد گفت که داره سیل میاد و ما اومدیم دیدیم بارونی که صبح باریده بود ،رو کوه ها بیشتر باریده و مجمعی از گل و لای رو پایین آورده،و طبق شانس خوب ما این سیل از زمین های ما رد شد و خیار های مارو به باد داد.ما شب همین روز تصمیم گرفتیم که به آب گرم الله حق بریم که هم اندازه ی یک اتاقه،ما تو مسیر بارون شدیدی دیدیم که هر قطره ی اون هم اندازه ی کره ی چشم بود و از بخت بد ما وقتی رسیدیم آب گرم،دیدیم بستس و مجبور شدیم برگردیم.فردای اون روز هم بعد از نهار یک سر رفتیم سراب و بعد از اون رفتیم تا از مدارک کپی بگیریم و شب هم به مهمانی عمو باقر عمو ها رفتیم و فردای همین روز هم بعد از ناهار به بازار قدیمی سراب رفتیم و بعد از آن در ساعت شش ظهر راه افتادیم و دو صبح رسیدیم تهران.البته نا گفته نمونه که هر روز از مغازه ی عمو باقر که بستنی فروشی داشت استفاده می کردیم.این سفر خیلی خوب و مختصر بود،یکی از بهترین سفر های من بود که ما از وقت نهایت استفاده رو کردیم راستی بگم که تو سراب عدسی خیلی ارزونه،در حد دویست تومن.خداحافظ وسعدی

[ جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

امروز یکشنبه۱۳۹۵/۲/۱۱ ش که یکی از دوستانم طبق وعده ای که داده بود(گفته بود که اگر نمره ی زبان انگلیسیم خوب شه،همتونو به یه چوله کبابی دعوت میکنم)ما رو دعوت کرد؛واقعیتش من فکر می کردم که شوخی میکنه و فقط می خواد اذیتمون کنه ولی دیدم که نه،عین مرد سر قراری که ساعت پنج،جلوی مدرسمون تو پارک بابائیان گفته بود اومد و ما با گروهی که چهارنفر شده بود، راه افتادیم تا یکی دیگه از بچه هارو از خونشون برداریم که باما بیاد و با اون ما پنج نفر شدیم،اومد ولی چه اومدنی،دقیقا سی و یک دقیقه و نه ثانیه طول کشید تا بیاد.خلاصه،راه افتادیم تا بریم به سمت پارک اعتماد که تو راه حرف زدیمو چرت و پرت گفتیم تا رسیدیم به کبابی و دیدیم که این کبابی خیلی زیبا،مجلسی،هنرمندانه و تمیز در مغازشوبسته😭😂.گفتیم چه کار کنیم چه کار نکنیم که اگه از دست بره،دیگه بر نمی گرده،ولی باز هم این فرد عین یه مرد مارو برد تو پارک اعتماد چرخوند و به گروه پنج نفریمون یه شیر موز مخصوص به قیمت۳۵۰۰تومن داد و بعد مارو برد به فلافلی معروف و مخصوص هفت چنار و نفری یک فلافل مشتی داد؛حالا اینا رو ول کنید،آب دهنتون صفحه ی گوشی رو خیس کرد،مسئله ی اصلی که من به خاطرش دارم مقدمه چینی میکنم،در مورد پسریه که در تمام این مدت مثل یک محیط زیستی سر شناس رفتار کرد و وقتی شیر موزشو خورد،لیوانشو انداخت تو سطل و البته وقتی دید که بچه های دیگه لیواناشونو انداختن تو حوض،مال اونا رو در آورد و انداخت تو سطل(البته من انداخته بودما،فکر های بد نکنید☺️).وقتی بچه ها داشتن سعی می کردن نایلون فلافل و لیوانای نوشابشونو تو حوض بندازن،نزاشت و مال اونارو هم انداخت توسطل،من هم رفتم و خود ظرف نوشابرو که انداخته بودن تو جوب رو انداختم تو سطل.موقع برگشت که ما دوتا از اون گروه جدا شدیم،اون چنان در مورد محیط زیست حرف زد که خوش حال شدم،شما حتی عکس اون پسر رو دیدین،حسین پیراسبقی.در کل خواستم بگم که با این که افرادی که به محیط زیست صدمه می زنن زیاد هستن،ولی اونایی که به فکرش هم هستن کم نیستن.شما هم می تونین از اونا باشین،امید های بیشتر تو راهه.خداحافظ😇

[ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

طبق تماس هایی که با رئیس داشتم نقشه های شومی😈برای سه شنبه های بدون خودرو کشیدیم.(البته فکر های بد نکنید منحرفا،ما کلا تو خانوادمون نقشه های بزرگ و نزدیک به موفقیتمون رو شوم حساب می کنیم،با تشکر😇)قرار شد که رئیس ده عکس که خودم انتخاب کرده بودم رو همراه با یک نامه برای مدیرمان،به من بده که هم از یک طرف سه شنبه های بدون خودرو(یک برنامه ی محیط زیستیه که یکی از افراد محیط زیستی در اراک نظریه ی این موضوع رو داده تا مردم تو این روز یا با اتوبوس،یا با دوچرخه،یا با ایستگاه یازده(پا)،یا با ماشین مشترک(یعنی تک سرنشین نه) ،یا با مترو و یا با تاکسی هرجایی که می خوان برن رو برن، البته فقط در همین روز،ناگفته نماند هدف ما شوم تر از این حرفاص چون میگن که قطره قطره جم گردد وانگهی دریا شود(به امید روز های بیشتر🤗)و از یک طرف مدرسونو محیط زیستی(این بر نامه از خود سازمان اومده و برنامشون اینه که فعلا در برخی مدارس که مایل هستند بچه هارو بیشتر با محیسط زیست آشنا کنند و کاری کنند که بچه هایی که الکی برگ هارو می کنند یا هر کار دیگر،به محیط زیست ارزش و اهمیت قائل شوند)رو به مدیر بگم و مقدمه ای رو آغاز کنم برای گروهی که میان تا همه چیز رو کامل تر به مدیرمون بگن و من هم در همون لحظات عکس هارو با کمک چند تا از بچه های مدرسه چسبودنم و منتظر آخوندی بودم که مدیریت کانال مدرسموندست اون بود و باید عکس میگرفت وتو کانال مدرسمون می زاشت تا ما از کانال برش داریم،علاوه بر این کارا رئیس یه سری عکس دیگه هم داده بود که بین اینو اون پخش کنیم و من به چند تا از بچه های مدرسه که میدونستم علاقه به محیط زیست دارن و جواب منفی هم به من نمی دن دادم و خودمم به اهالی خانواده دادم و هممون دونه دونه عکس گرفتیم و دم در خونمون چسبوندیم،اون بچه هایی هم که من بهشون عکس داده بودم،عکس گرفتن و همین طور در چند روز گذشته برخی بچه ها برای این که مشهور بشن ویا نشان بدن ما هم داریم و برخی هم بر سر علاقه ،با این عکس ها عکس گرفتند و فرستادند.راستی امروز جمعه۱۳۹۵/۲/۱۰.با تشکر از شما ها که برای خواندن متن من وقت گذاشتید.لینک مدرسه" https://telegram.me/schoolat"

[ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

به سمت محله لشکر آباد(محله ای که  هی فلافل می دادن و از نظر جغرافیا شبیه به پرچم انگلیس بود)راه افتادیم و فلافل هایی که در تهران۲۵۰۰تومنه اونجا۲۰۰۰تومن بود رو خوردیم تازه سلف سرویس هم بود.بعد مسیر اصلیمونو گذاشتیم تو راه تهران و در خرم آباد نیما،برادر رئیس با اینکه بی تقصیر بود ۲۰۰۰۰۰جریمه شد.در نهایت رسیدیم تهران و و فردای سفر،دوربین رئیس خراب شد و ۲۰۰۰۰۰خرج برداشت؛استراحت خوبی کردیم و پنج روز بعد رفتیم مدرسه😭،ما بیشتر از دو هزار کیلومتر رفتیم تا خرمشهر و برگشتیم لذت های زیادی بردیم،ناراحتی هایی هم کشدیدم ولی ارزشش رو داشت و برای کسانی که می خوان گرشگری کنند و عاشق هیجان هستند ،من جنوب کشور رو بهشون توصیه می کنم.

این داستان دیگر ادامه ندارد...

[ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

به سمت آبادان راه افتادیم و تو راه تالاب شادگان رو دیدیدیم،محلی که الکی دو هزار تومن می گیرند و دستشویی نداره و فقط یک بازار چه داشت که همه چیز در اون گرون تر از تهران بود؛و بعد از این که رسیدیم آبادان چون جا پیدا نکردیم رفتیم خرمشهر،جایی که اون زمان مثل دبی امروزی بوده و به دستور شاه پل مشهور،محبوب و زیبایی ساخته شده و همین طور محل اصلی جنگ ایران عراق بوده و طبق گزارش شاهدین،عراقی ها با بولدیزر میومدن و ساختمون هارو خراب می کردن و وسایل مردم رو می دزدیدن(البته این مسئله ی دزدیدن رو یکی از ژنرال های عراقی تو زندگی نامش نوشته بود).خوب به هرحال روز های خوبی بود،ما حدود سه روز موندیم و ازخرمشهر به هر جایی می رفتیم روز اول به خوردن فلافل هایی که در آبادان مشهوره وبازار و خرید اجناس گذشت  و روز دوم به گردش در کنار رود اروند و در شب هم بازار مشهور امیری.قسمت مهمی که رئیس بخش کار گروه کودک و نوجوان خانم شفق متولی به این بخش توجه کرده بود ،از اینجا شروع میشه که امروز چهارشنبه ۱۳۹۵/۱/۴ ش که گروه هفت نفرمون نه نفر شد و رئیس کار گروه و برادرش هم به جمع ما پیوست،من از قبل به خاطر فعالیت ها تماس هایی که با رئیس داشتم اطلاعاتی درمورد سه شنبه های بدون خودرو پیدا کرده بودم و وقتی پوستر هارو دیدم خوش حال شدم و همون طور که عکسارو دیدین ،پشت ماشین هامون چسبوندیم و از اون به بعد راه افتادیم به سمت فاو،انتهای ایران،و نخل هایی رو دیدیم که نیرو های رژیم بعثت سر آنها را با گلوله نابود کرده بودن.(نخل ارزش فراوانی دارد و بر خلاف درخت های دیگه ریشه ی آن در سر آن است و در جنوب کشور نماد انسان را دارد و بر حصب نفر  شمرده می شود.)فاو در اصل یکی از مناطق استراتژیکی بوده و مانع عبور سپاهیان دشمن ها می شده(طبق اطلاعات شاهدین فقط عراق نبوده که با ایران می جنگیده و آمریکا،آلمان و.. بوده است)که  ایرانیان طی شانزده ماه فاو رو گرفتند و عراقی ها و... طی دو روز.تازه موجوداتی رو دیدیم که محلی ها به اونا گوشلمبو می گفتند و اگر داستان آفرینش انسان را بدانید می فهمین که این موجودات خمیر مایه اصلی تهیه انسان بودن و همین طور بزرگ تر می شدند و در خشکی هم می آمدند.هم چنین بعد این داستان دوباره رفتیم بازار امیری قسمت بازار کویتی ها و پس از سر درد فراوان رسیدیم به ماشین و یکی از عمو هایم و برادر رئیس برای اینکه گرمای هوا رو تحمل کنیم دنبال یخ رفتند و وقتی برگشتند هی در مورد میگو های کاملا سفیدی که اونجا بود حرف می زدند و مارو شکنجه می دادن، بعد ازخوردن شام خوابیدیم و فردا به سمت محله لشکر آباد راه افتادیم.

این داستان ادامه دارد...
[ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

به سمت اهواز راه افتادیم،نا گفته نمونه که تو راه معبد چغازنبیل رو دیدیم،بنای بین المللی زیبای عظیم که از میلیون ها خشت و هزاران آجر تشکیل شده بود و در هر ده رَج،با زبان ایلامی بر روی آن نوشته شده بود؛همچنین در یکی از این نوشته ها که ترجمه شده بود،گفته شده که ما اینجا را با طلا،یاقوت سیاه و.... پوشانده ایم هرکس دزدی کند خودش و خاندانش مورد لعنت خداوند قرار گیرد،جالب تر از اینها اینه که زمینی که در آنجا قرار دارد،نه خاکه،نه آسفالته😂،نه سنگ فرشه،و تمام محوطه ی آنجا با آجر فرش پوشانده شده بود؛کاشفان این معبد،بر روی یکی از آجر های  آنجا پای یکی از اهالی آنجا را پیدا کردند.بعد از رسیدن به اهواز از نقشه ی خوش جنس(جنس خوبی داشت و مثل پلاستیک پاره نمی شد)اهواز استفاده کردیم و بگم که با این که رود کارون رو داشت ولی پر از اعراب بود و لذت زیادی نداشت،درست بود امکاناتش زیاد بود و از شهر های دیگه ی خوزستان مجهز تر بود،ولی نه رنگ و رویی داشت و نه آب و هوای خوب،فقط باید زیر کولر گازی بشینی تا سرد بشی،مثل تهران و حتی از اون هم بدتر چون مردمش فقط تا دو،سه ظهر کار می کنن و کار رو می زارن کنار تا شب،همین طور مردمی دارن که به نظر می رسد از فارس ها متنفرن البته آبادانی ها هم از اهوازی ها خوششون نمیاد و اهوازی هارو عرب جماعت می دونن.خوب به هرحال ما هم بعد از دیدن کارون،از دست اعراب فرار کردیم و به سمت آبادان،دیار دخترون بندر حرکت کردیم.

این داستان ادامه دارد...
[ سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

شهر خوشگل و تمیزی بود و با سرایداری که در مدرسه ی اونجا قرار داشت دوست شدیم واصلا عجله نداشتیم و تو دوروز دزفول رو گشتیم و همین طور در شوش ،دانیال نبی رو دیدیدم ودر رودخانه ی شاور قایق سواری کردیم و از قلعه ی آپادانا دیدن کردیم و از سد و رود کرخه استفاده و لذت بردیم و دیگه داشت غروب می شد که به سمت دزفول رفتیم،جایی که پسر عموی بابام اونجا به شهادت رسیده بود،شهر قشنگی بود و اگه رفتین،حتما از بستنی سنتی هاش استفاده کنید(به رنگ سفیده و مثل پنیر پیتزا کش میاد)،البته باید این رو هم بدونید که دزفول نماد قلم خوش نویسی ایرانه وبه خاطر همینه که به بهترین نوع قلم،قلم دزفولی میگن،خیلی جای زیبایی بود،به راستی که مثلث برمودا بود و آدم نمی خواست ازش خارج شه ،از دزفول گرفته که قلم و بناهای تاریخی داره ،تا شوش که یکی از کاخ های کوروش بزرگ در آن قرار داره و تا اندیمشک که مبدا این مثلثه.فرداش که میشد زیبا ترین عید جهان(نوروز) جشن گرفتیم و به سمت اهواز راه افتادییم.

این داستان ادامه دارد...

[ سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

سلام،من پوریا متولی ام دانش آموز علامه طباطبایی.من همیشه دوست دارم داستان زندگیمو از اینجا شروع کنم که امروز پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۷ ش که ما طبق تصمیمی که ازگذشته گرفته بودیم راه افتادیم به سمت بروجرد واقع در خرم آباد.البته بهتره بگم که ما یعنی یک گروه هفت نفره  باکارت فرهنگی که از یکی از فامیل ها گرفته بودیم،می خواستیم بریم که حتی امیدی برای پیدا شدن جا نداشتیم و هر لحظه آماده ی برگشتن بودیم؛بهتره به داستان برگردیم،توی راه چهار فصل رو به خاطر اکولوژی راه دیدیم ولی باید بگم که خود بروجرد سبز و زیبا و سرد بود و اگه می خواید برید باید با خودتون جی پی اس ببرید چون هم از آدرس دهی مردم اونجا چیزی نمی فهمین و تازه نقشه به خصوصی نداره و باز هم مجبور میشین ازجی پی اس استفاده کنید،مراقب دست انداز ها باشید چون هم اندازه ی تپس(البته فکر کنم به خاطر مردم مهمان دوستش باشه☺️).در مرکز آموزش پرورش جا پیدا کردیم و یک شب رو اونجا گذروندیم.و فرداش با برنامه ی رسیدن به اهواز راه افتادیم؛عمو ی من برای خبر خوبی که شنیده بود مارو به ناهار تو رستوران دعوت کرد و وقتی که به خرم آباد رسیدیم یه بار گم شدیم و در اثر همین گم شدن افتخار دیدن یکی از جشن های عروسی آنها رو پیدا کردیم،اونها معمولا تو کوچه و خیابون جشن میگیرن و همسایه هاشون هم دعوت میکنن به رقص و صرف غذا،در آخر هتل رستوران شقایق رو پیدا کردیم؛در این رستوران همه چی عالیه و اگر رفتید خرم آباد حتما به این رستوران سر بزنید، در این رستون موسیقی رایگان،عکاسی رایگان(همراه با لباس محلی)،قیمت ها عالی(گرون ترین غذایی که در تهران ۴۰۰۰۰تومانه در اونجا۱۹۰۰۰تومانه (سلطانی)).راه افتادیم و در راه زیبایی های زیادی رو دیدیم از کوه های برفی تا تپه های سر سبز،از کوچ نشینی قوچ ها تا چرای گوسفندان،طبق نظری که من دادم زدیم کنار و یه ذره برف بازی کردیم .من خودم شاگرد شوفر بودم و همش میوه پوست می کندم و یا چایی می ریختم،شوفر رو سرگرم می کردم و حرف دلمو می زدم،به طور کلی باید بگم"حال کردیم“ به هرحال بعد از این که با تعجب نسبتا گریان یازده هزار تومن به عوارضی دادیمو از تونل ها رد شدیم به اندیمشک شهید پرور رسیدم.

این داستان ادامه دارد...

[ سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ما باغ ایران را گُلیم...... ایران گل و ما بلبلیم/ ما غنچه های نورسیم....... گل های بی خار و خسیم/ ما را در ایران زاده اند....... شیر محبت داده اند/ تا مهر من تابنده ست ..... ایران من پاینده ست/ قبل از جوجه جوجه طلایی،اولین شعری که مادر بزرگم یادم داد این بود. دستانش صنعتگری می دانستند،عشقش زندگی بود و خشمش مرگ،زنی بود که بی محابا زندگی می کرد وکمر به تسخیر آنچه که می خواست می بست.همه کودکی من که سرشار نور و رنگ و شادی بود،همه عشق من به سفر ،عکس و عصیان با او شروع شد.
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed


دانلود آهنگ جدید

فال حافظ


فال انبیاء

فال انبیاء


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

.