لاکپشت ها از تمام موجودات جهان بیشتر حرف برای گفتن دارند.
شما می توانید در این بلاگ در باره همه چیز بیاموزید وازآن هااستفاده کنید 
قالب وبلاگ
نويسندگان

روز ششم باز هم سفر به روستا داشتیم به اسم خوی البته محل دقیق ما خوزنکلا بود.تو این سفر نیما هم بود البته در نقش وکیل کار کشته ی من،که برای رفتن من به بیله سوار تلاش می کرد.تو این سفر هم،هم چشمه داشتیم و هم زیر پل نشینی که من کارهایی می کردم که راه رفتنم هموار بشه.این سفر با بحث هی مختلف خودش تموم شد و روز فینال وقتی بابای شهریار اومد و با شهریار رفت،من دیدم که وکیلم به درد عمش می خورده و چه کسی بهتر از خود من.طوفانی راه انداختم که ساختمان را به لرزه بر انداختن و با این طوفان تونستم راهم رو هموار کنم.آخرسر دقیقه ی نود رسیدم و رفتیم که رفتیم.نمی تونم بگم که این سفر عالی بود و نمی تونم بگم که بد بود به خاطر همین میگم که تجربه ی خوبی بود.انشاالله شما هم از این تجارب داشته باشید.

این داستان دیگر ادامه ندارد

[ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

روز پنجم هیچ برنامه ای نداشتیم و تو خونه گذشت ولی یه تماس با شفق کاری کرد که ما برای روز بعد برنامه داشته باشیم.

روز ششم ما یعنی من،شهریار،پارسا و عموداور تصمیم گرفتیم به مشاهده ی بازی والیبال بریم که بین ایران و روسیه بود البته نه از راه تهیه بلیت،از راه دوست داران طبیعت،که ما بازی رو می دیدیم و در آخر آشغال هارو جمع می کردیم.اوایل خیلی خوب بود ولی وقتی رسیدیم داخل و مردمانی که مثل زامبی به صف ها حمله می کردند رو دیدیم،یه کم تعجب کردم.ردیف ما مشخص بود و کسی جز ما حق ورود نداشت به اون منطقه.قبل ورود ما میوه و چند بطری کوچیک آب و ساندویچ دست ساز برده بودیم که ماموران شریف فقط ساندویچ هارو برامون کنار گذاشتن(البته موقع جمع آوری آشغال ها انواع بتری ها و میوه هارو دیدم).اوایل خیلی سخت بود و صدا به صدا نمی رسید ولی بعدا بهتر شد.موقع بازی مردم شور و شوق زیادی داشتن و همین طور اتحاد فراوان و خوب بود و تا آخر بازی این شور و سوق پایدار بود.بدبخت روسی ها به تعداد خیلی کمی بودند و احساس بدی نسبت به این نسبت بندی پیدا کردم.وقتی ایران برد،زمین خالی شد و از کنار صندلی ها آشغال هارو در آوردیم و من یه لحظه وسوسه شدم و رفتم داخل زمین و با یکی از هنر پیشه ها هم عکس انداختم،راستی یادم رفت بگم که یوزپلنگ مشهور،چیتبال هم بود.یک اتفاق جالبی که افتاد،این بود که آقای شجاعی پارسا هم با ما اومده بود و به تشویق والیبالیست های هم وطن پرداخت.موقع برگشت به تعداد نوشابه دادند و همین طور ساندویچ و با اشتیاق روزمون رو بدر کردیم.مارا دنبال کنید

این داستان ادامه دارد...

[ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

روز چهارم مثل روز های قبلی نبود و من یه احساس شوم پیداکردم.عمو اینا تصمیم گرفته بودند که به پلی که مهندسان آلمانی در زمان رضا شاه ساخته بودند برویم که اسم این پل مشهور ورسکه که در روستای ورسک قرار داره که از زیرش چشمه ای گوارا می گذره.تو این سفر شفق،زویا،علی آقا و نیما نتونستن بیان ولی ما تونستیم از ماشین صفاسیتی نیما استفاده کنیم(به این علت مشهوره که با این که پرایده،ولی راحت تر و به نظر من باصفا تر از سمند عمو ایناست)ما به این مکان رفتیم و عکس های مختلفی هم گرفتیم والبته نهار رو هم زیر اون پل سپری کردیم؛بعد رفتیم که سرچشمه و آبشار رو بیابیم که طبیعت از ما خوشش اومد،نه اینکه از ما عصبانی باشه هااا،فقط برای اینکه با ما بازی کنه، سنگ هایی رو جلوی روی ما قرار داد که عمواینا دفعه ی قبل ندیده بودند؛به هر حال با همه ی این مشکلات (ما فکر می کردیم که این آب خوردنیه و آب نیاوردیم و تمام راه رو از شدت اتش مردیم(الته عمواینا می دونستند))رسیدیم و پس از خیس شدن و گرفتن عکس برگشتیم و چای منطقه رو تموم کردیم.راستی منظور من از احساس شوم احساسی بد که منو جذب می کرد تا یه جوری خودمو ببرم بیله سوار و این احساس مثل یه دستوری بود که به خودم داده بودم.مارا دنبال کنید

این داستان ادامه دارد...

[ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

روز دوم هم تصمیم گرفتیم خونه بمونیم و فلافل سفارش بدیم.

اما روز سوم ...

طی نقشه هایی که از گذشته کشیده بودم بیانیه ای مبنی بر دیدن فیلم جدیدی که به سینما راه یافته بود دادم و اجرا هم شد(نهنگ عنبر) من به کسانی که این فیلم رو ندیدند،توصیه می کنم که ببینند و کسانی هم که دیدند،بازم ببینند.رفتمون با اتوبوس بود ولی برگشتمون پای پیاده،درسته جذابیتی نداشت ولی ما بهش بخشیدیم اگه گفتید چه جوری؟

سر راه فست فودی رو گرفتیم که در بیله سوار وجود نداشت و نداره،این غذای سریع برای من هم جذابیت داشت چون کلا دوبار خورده بودم،شهریار هم از اسنک خوشش اومده بود.مارا دنبال کنید

این داستان ادامه دارد....

[ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

ما روز اول رو فقط برای استراحت و تفریح درون خونه و گرفتن جشن تولد شهریار که همون روز بود گذاشتیم(البته راستش رو بگم برای این گذاشتیم که ایشون رو معتاد کنیم).شهریار وقتی رسید خونه و دید که ما داریم بازی کلش آف کلنز(Clash Of Clans)بازی میکنیم،گفت اَه شما هم که اینو بازی می کنید!!گفتم آره،بازی خوبیه که؟دایی سیاوش هم بازی می کنه و کلن داره و... گفت که آره می دونم که بازی میکنه ولی دوست ندارم،حال نمیده.من چیزی نگفتم،یه مقدار بازی کردم و هرجا که موفق می شدم یا ضرر می کردم،میومدم پیش شهریار و می گفتم که بیا دیگه تو هم!!!(ایشون رو هم همونجور که نیما رو معتاد کردم،معتادکردم)بعد با هزار تا کلک تونستم بریزم تو گوشیش و اون هم یک مقدار جذب شد ولی مثل همه کس ایراد هایی گرفت که گفتم«فعلا اولاشه»اون بازی کرد و همون روز علاقه نشون داد.یه لحظه که رفت خودشو خالی کنه،ما اونو سورپرایز کردیم و تولدشو جشن گرفتیم.مارا دنبال کنید

این داستان ادامه دارد...

[ شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

امروز ۶/۴/۹۴ روزی که شهریار از بیله سوار با باباش اومد(باباش همین که شهریار رو تحویل داد برگشت.).خیلی اتفاق جدیدی و مهیجی بود که نسبت به روز هایی که با خانواده میومد بهتر بود.شهریار یک هفته پیش ما بود و باهم کارهای مختلفی انجام دادیم مثل... با ما همراه باشید و داستان های مارو دنبال کنید:-) 

[ شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ما باغ ایران را گُلیم...... ایران گل و ما بلبلیم/ ما غنچه های نورسیم....... گل های بی خار و خسیم/ ما را در ایران زاده اند....... شیر محبت داده اند/ تا مهر من تابنده ست ..... ایران من پاینده ست/ قبل از جوجه جوجه طلایی،اولین شعری که مادر بزرگم یادم داد این بود. دستانش صنعتگری می دانستند،عشقش زندگی بود و خشمش مرگ،زنی بود که بی محابا زندگی می کرد وکمر به تسخیر آنچه که می خواست می بست.همه کودکی من که سرشار نور و رنگ و شادی بود،همه عشق من به سفر ،عکس و عصیان با او شروع شد.
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed


دانلود آهنگ جدید

فال حافظ


فال انبیاء

فال انبیاء


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

.