لاکپشت ها از تمام موجودات جهان بیشتر حرف برای گفتن دارند.
شما می توانید در این بلاگ در باره همه چیز بیاموزید وازآن هااستفاده کنید 
قالب وبلاگ
نويسندگان

من سال این سفر یادم نمی آید ولی خاطره ی این سفر برروی بدنم ثبت شده است.ما یعنی :من،پارسا،شفق،نیما،زویا،بابابزرگ دوست داشتنی که عاشقشم،مامان بزرگ،مامان،بابا،عموها شب راه افتادیم وصبح زیبا رسیدیم به جاجرود البته من اون زمان فکر می کردم میریم شمال .رفتیم درون یک خانه به شکل هتل که از این پنکه های چسبیده به سقف داشت وآنجارا برای 2الی3روز کرایه کردیم ،بعد پس از استراحت رفتیم به کنار دریا و شفق لاکپشت بزرگ وزیبای خود که تا آن روز به من نشان نداده بود به آب انداخت وبعد رفتیم تو آب ووقتی آمدیم بیرون ومن یک چوب پیدا کردم بعد نیما گرفت انداخت دور دورا بعد گفت جرعت داری برو بیار من رفتم  بعد داشتم ور می داشتم شیشه رفت تو پام وبعد رفتم بیمارستان ودوختن وبعد از اون هر شب میومدیم کنار آب وچایی میخوردیم و ادامه داستان هم همینطور گذشت تا برگشتیم به تهران ومن هنوز ناراحتم.گریه

[ پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

سال 1392/7/30بود روز چهار شنبه که نتیجه گرفتیم  به رامسر برویم یعنی:من،عمودادیار،عموایرج+خانم،مامان بزرگ،زویا+همسر،نیما راهی رامسر شدیم.و من،زویاو... در یک ماشین بودیم وبقیه در ماشین دیگر ما در راه به یک آشکده رفتیم که آش هایش بعد از مادرم بهترین بود ولی این رو هم بگم هواخیلی سرد بود ولی من از آمدن باران خوش حال بودم وما از آن جا میرزا قاسمی گرفتیم ودرراه خوردیمفرشته. عمو ایرج و...بعدا با اتوبوس از شهرستان بیله سوار راه افتادند و2الی3ساعت بعد از این که ما رسیدیم آن ها هم رسیدند.شب شده بود ساعت 1الی2صبح بود که داشتیم شام می خوردیم و وقتی شام تمام شد ساعت 5خوابیدیم ولی نیما وعلی آقا همسر زویا تا 6بیدار بودند وتو حیاط گفت وگو می کردند،ساعت 6من بیدار شدم دیدم همه خوابند ومن سراغ هر کس رفتم یه چیزی به من گفت وخوابید من سراغ کسی که اصلا فکر نمی کردم بلند شه رفتم و بلند شد یعنی عمو دادیار خیلی خوش حال شدم چون دیگه حوصله ی دیدن سمفونی خروپوف این و اون رو نداشتم ما مجبور شدیم در آن هوای لذت انگیز برویم نون بخریم وهوا اصلا سرد نبود،ما باید یک کیلومتر پایین تر می رفتیم تا نون می گرفتیم و مواد صبحانه،ما 2کیلومتر پیاده روی داشتیم صبح زود هرروز وبعد از اون روز که همش تو بازار بودیم و ماهی های خوش مزه می خریدیم از فردا مدت استراحت به عموم می دادم وحمام می کردم وبعد عمویم راصدا میکردم که نون بگیریم توجه:ما توخونه ی ماموریتی زیر ساخت =مخابرات بودیم ومن روزانه حدود 8بار حمام می رفتم.فردای آن روز ما به لب ساحل رفتیم  و بعد از آن از ساحل بدمان آمد زیرا یک جای تمیز نداشت وموش ها همش داشتند وست ساحل می رقصیدند ومن از آنجا یک مشت صدف برداشتم وبرگشتیم،سرراه از یک کاخ گذر کردیم واز نارنج هایی که تازه به وجود آمده بود در روبه روی کاخ برداشتیم تا برای ماهی های شب استفاده کنیم وشب به جنگل 2هزار رفتیم وچقدر لذت بردیم وبعد از آن برگشتیم وسبزی پلو با ماهی خوردیم وخوابیدیم وفردای آن روز نیز برای نون رفتیم ولی نونوایی بسته بود ومجبور شدیم از نون های فلافلی بخوریم البته خیلی عجیب بود نون هاش 1.5متربود؟.وبعد از آن ما به گنج تپه رفتیم ویک روز در آنجا ماندیم وبا این که هوا سرد بود ماتوانستیم اذت ببریم آیا می دانستید که برق گنج تپه رایگان است .خوب مادر بزرگم برایمان بخاری هیزمی روشن کرد وبا آن بخاری تمام خانه گرم شد وفردای آن روز برگشتیم.شیطان

[ چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

سال1392/6بود.من،پارسا،شفق،نیما،مامان،بابا،عمو داور،عمو دادیار،مامان بزرگ آماده شده بودیم که این روز تعطیل رو به قلعه الموت برویم ساعت 9:00راه افتادیم سر راه صبحانه خوردیم وچه قدر کیف داد و ساعت 1الی2 به قلعه رسیدیم.چون که را قدیمی قلعه پر پیچ وخم بود مامان ،مامان بزرگ ،پارسا سرگیجه گرفتند ونتوانستند بیایند بالای کوه ولی من،شفق،نیما،عموداور،عمودادیار به بالای کوه رفتیم ولذت بردیم من از کلاس تکواندو چیزی یاد گرفته بودم که می توان دردی دا بادردی دیگر از بین برد بنا بر این من از چشمه ای که آنجابود 3تکه سنگ برداشتم وهرجا نفسم می گرفت سنگ ها رو به دستم فشار میدادم ودردم از یادم می رفت.آن بالا درحال تهمیر بود وبه همین علت چیز زیادی ندیدیم ولی متوجه شدیم جای قشنگی بود راستی یک خاطره بگم من داشتم ازنوک قلعه که پرچم بهش وصل بود وگفته بودند هرکسی به پرچم دست بزنه آرزوش براورده می شه میومدم پایین ناگهان یک زنبور آمد که بره به سمت گل های سمت چپ من که ناگهان دست راست من مثل شلاق خورد به دمش وهردومون زخمی شدیم ولی میدونید من از چی ناراحت شدم ...از این که زنبور بیچاره حتما مرده هی.بعد ازکوه اومدیم پایین و ناهار خوردیم و1ساعت خوابیدیم وراهی خانه شدیم خیلی خیلی کیف داد.گاوچران

 

 

 

 

پی نوشت:قرار شد از آن سفر چند عکس برای پوریا بارگذاری کنم.سرعت اینترنتش خیلی پایین بود.

عکس آخر اولین عکسی ست که پوریا با دوربین من گرفت.اولین عکس بعد از یاد گرفتن  تنظیمات نور و سرعت،و درک سیستم کار دوربین

شفق

[ دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]

1ببخشید که نتوانستم توی این 10 روز چیزی بنویسم زیرا ما مهمان داشتیم یعنی خاله ،شوهر خاله،مامان بزرگ مادری،شهریار،هستی.

2من712کتاب خوانده دارم.

[ یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ پوریا متولی ]

اختتامیه سومین جشنواره ی سفر نویسی وبلاگ نویسان ناصر خسرو بود من وپارسا ازکلاس موسیقی داشتیم به سوی عمویمان می رفتیم که اومارابه سوی جشنواره ببرد. ما آنجا دختر عمویمان شفق رادیدم وباهم به داخل جشنواره رفتیم وقبل از نمایش غرفه هارا نگاه کردیم و در بین این غرفه ها غرفه ای که از زیست توپ کاری به عمل داده بود بسیار می درخشید من ازاین غرفه بسیااااااار خوشم آمد.

 

 

من و پارسا و لاکپشت عزیز کاستاریکا

خوب الان باید به داخل سالن بریم برای نمایش واین که وقتی ما رسیدیم هیچ کس نبود ما و خانم زهره سادات وآقای پارسا شجاعی بودیم اقای پارسا از خاطرات خودشان گفتند ومن خیلی از ایشان راضی بودم وپس از گفت وگوها چند نفر دیگر اضافه شدند وآقای پارسا خانم وآقایی راصداکردند که فقط خانم آمد ببخشید ولی اسم آنها یادم نمی آید ولی از گفته هایشان خوشم آمد وبعد از آن خانم زهره سادات وبلاگ پردیس موعود وبلاگی که از همه بیشتر بهش الاقه پیداکردم شد خانم زهره سادات با تمام احساسات ازوبلاگ خود تعریف می کرد و پیر ترین وبلاگ نویس نیز بود.وبعد از آن آقای گائینی آمد وازآن نیز خوشم آمد وجا دارد که از آقای علیرضا تشکر کنم به علت این که اسم ما یادشان رفت(ببخشید شوخی کردم)وبلاگ آقای علیرضا نیز خوب بود واز ادامه دیگر خوشم نیامد واین که وقت رفتن به غرفه آقای پارسا رفتیم وآقای پارسا غرفه را به من امانت داد تا به مصاحبه برود و من از این ماجرا خوشحال شدم وسپس به همان غرفه ای که گفتم رفتیم واز آن ها یک علامت زیست توپ به من دادند ومن از این ماجرا خوش حال شدم وبرگشتیم.نیشخند

 

من در غرقه

[ یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤۳ ‎ق.ظ ] [ پوریا متولی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ما باغ ایران را گُلیم...... ایران گل و ما بلبلیم/ ما غنچه های نورسیم....... گل های بی خار و خسیم/ ما را در ایران زاده اند....... شیر محبت داده اند/ تا مهر من تابنده ست ..... ایران من پاینده ست/ قبل از جوجه جوجه طلایی،اولین شعری که مادر بزرگم یادم داد این بود. دستانش صنعتگری می دانستند،عشقش زندگی بود و خشمش مرگ،زنی بود که بی محابا زندگی می کرد وکمر به تسخیر آنچه که می خواست می بست.همه کودکی من که سرشار نور و رنگ و شادی بود،همه عشق من به سفر ،عکس و عصیان با او شروع شد.
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed


دانلود آهنگ جدید

فال حافظ


فال انبیاء

فال انبیاء


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

.